ترم سوم کاردانی که بودم پسریو شناختم که همکلاسیم بود در مقایسه با بقیه پسرا وقتی میدیدم که سر و سنگینه و با بقیه دخترا گرم نمیگیره , بگو بخند نمیکنه و حتی حواسش به نگاه هاش هست خیلی ازش خوشم اومد چون هر پسری رو میدیدم که با بقیه دخترا راحت صحبت میکنه بگو بخند می کنه به دلم نمینشست و خوشم نمیومد از اینجور پسرا.
بخاطر همین نزدیک به یکسال شده بود حتی به بهانه درس با اون پسر صحبت میکردم چت میکردیم من درسم تموم شده بود ولی همچنان باهاش صحبت می کردم تا اینکه بعد از یک سال با اینکه حتی اون پسر اون اولا از من خوشش نمیومد نمیدونم چی شد که رابطمونو شروع کردیم.
(میدونم الان خیلیاتون میاین میگین عاقبته دوستیا همینه و همین میشه و فلان و بهمان )
بله میدونم این چیزارو. من فقط ازتون کمک میخوام. راهنماییم کنید
چون به اینجای قضیه فکر نمیکردم.
الان نزدیک به دو ساله که میشناسمش و هردومون همدیگرو خیلی دوست داریم.
هردومون خونواده هامون مثل هم هست و همیشه حتی تا الان که دارم اینو مینویسم با خودم میگم دوست دارم اون شوهره آیندم باشه.
چشمم نمیتونه پسریو جز اون ببینه.
من نه داغه عشقم و نه عشق چشمامو کور کرده ، فقط انتخابه درسته زندگیمو کردم. کسی که همه ی ایده آلای ذهن منه .
بخاطر خونوادم، ینی پدرم ، سفری پیش اومده .
که مجبوریم بریم نزدیک به 6 ماه دیگه.
من اصلن دله رفتن و ندارم. یکی از مهمترین دلایلم همینه.
نمیدونم باید چیکار کنم. نمیتونم ازش دل بکنم.
فقط مادرم در جریانه که یکی توی زندگیمه که دوسش دارم.
میدونم هرجای دنیا برم این موضو راحتم نمیذاره.
من اگر بذارم برم میدونم که با مشکلات زیادی روبرو میشم میدونم که حتی اون پسرم نابود میشه.
خیلی داغونم.
شما بودید چیکار میکردید ؟