2777
2789
عنوان

داستان زندگیم + کمک میخوام ازتون

272 بازدید | 17 پست

ترم سوم کاردانی که بودم پسریو شناختم  که همکلاسیم بود در مقایسه با بقیه پسرا وقتی می‌دیدم که سر و سنگینه و با بقیه دخترا گرم نمیگیره , بگو بخند نمیکنه و حتی حواسش به نگاه هاش هست خیلی ازش خوشم اومد چون هر پسری رو میدیدم که با بقیه دخترا راحت صحبت میکنه بگو بخند می کنه به دلم نمینشست و خوشم نمیومد از اینجور پسرا.

بخاطر همین نزدیک به یکسال شده بود حتی به بهانه درس با اون پسر صحبت می‌کردم چت می‌کردیم من درسم تموم شده بود ولی همچنان باهاش صحبت می کردم تا اینکه بعد از یک سال با اینکه حتی اون پسر اون اولا از من خوشش نمیومد نمیدونم چی شد که رابطمونو شروع کردیم.

(میدونم الان خیلیاتون میاین میگین عاقبته دوستیا همینه و همین میشه و فلان و بهمان  )

بله میدونم این چیزارو. من فقط ازتون کمک میخوام. راهنماییم کنید

چون به اینجای قضیه فکر نمیکردم.


الان نزدیک به دو ساله که میشناسمش و هردومون همدیگرو خیلی دوست داریم.

هردومون خونواده هامون مثل هم هست و همیشه حتی تا الان که دارم اینو مینویسم با خودم میگم دوست دارم اون شوهره آیندم باشه.

چشمم نمیتونه پسریو جز اون ببینه.

من نه داغه عشقم و نه عشق چشمامو کور کرده ، فقط انتخابه درسته زندگیمو کردم. کسی که همه ی ایده آلای ذهن منه .


بخاطر خونوادم، ینی پدرم ، سفری پیش اومده .

که مجبوریم بریم نزدیک به 6 ماه دیگه.

من اصلن دله رفتن و ندارم. یکی از مهمترین دلایلم همینه.

نمیدونم باید چیکار کنم. نمیتونم ازش دل بکنم.

فقط مادرم در جریانه که یکی توی زندگیمه که دوسش دارم.

میدونم هرجای دنیا برم این موضو راحتم نمیذاره.

من اگر بذارم برم میدونم که با مشکلات زیادی روبرو میشم میدونم که حتی اون پسرم نابود میشه.

خیلی داغونم.


شما بودید چیکار میکردید ؟




بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

اگ فک مبکنی مردایده عالته خب چراازدواج نمیکنی باهاش؟درحریان بزارش ک میخوای بری سفرکاری شابداون ی راهی جلوپات گذاشت

توکه رفتی من دق کردم،دوسه شبم هق هق کردم،اینقده ازعشق خوندم،که همروعاشق کردم،چرامنو ول کردی،چرادل دل کردی،چراغمواحساسو،یهویی باطل کردی..مهدی احمدوند..

شیش ماه چیزی نیس ک ....چشم رو هم بزاری میگذره

پسره چی میگه حالا؟؟؟

اصلا گفتع قصد ازدواج داره یا نه 

 حضرت زین العابدین ع فرمودند: فردای قیامت خداوند مقامی به عمویم ابالفضل عنایت کند همه شهدا حسرت ببرند ب مقام ابالفضل

بهش بگو قراره برید ، ببین چی میگه اگر براش مهم باشی میاد خواستگاری ولی اگر نیومد جلو همراه پدر و مادرت برو و خودت بسپار به سرنوشتت شاید کسی تو سرنوشتت باشه خیلی بهتر از این اقا 

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
به قول دوستمون رسمی اش کنید حداقل در حد بین دو تا خونواده


هنوز شرایط ازدواج و نداره
من که از خدامه
اون تازه رفته سره کار
هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر زود باید تصمیم بگیرم واسه رابطم.




ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز