امروز رفته بودم بازار مثل ی خونه ی آشفته. که ذهن ادمو بهم می ریزه ذهنم بهم ریخت؛ مثل این می موند که کلید بزنی وارد خونه بشی ببینی زیر تخت خوابیدن!! رو تخت غذا میخورن!! برا ناهار ریکا درست کرده باشن و با خورشت ظرفهارو بشورن!!! اهل خانه به جارو برقی خیره شدن و با تلویزیون جارو میکنن هیچ جا تمیز نبود هیچی سر جاش نبود ته دل اون آدما میدونست که اشتباهه؛؛ اما خب باید همرنگ جماعت میشدن! بو همه جا رو گرفته بود؛؛ بوی بد و من تو بازار حس کردم😢زنهای متاهل برا مردای غریبه لوندگی میکردن 😢برا اینکه از شوهر خاینشون انتقام بگیرن!! درصورتی که این انتقام و از ی زن دیگه میگرفتن! معیار زیبایی فرق کرده همه شبیه عروسک هایی بودند که تولید ی کارخانه بودن!! همه شبیه هم!! راستی به آدمهای چاق به چشم مجرم نگاه میکردن!! همه راحت بهم توهین میکردن!! مغازه دارا کلافه و بی اعصاب بودن؛؛ زن ها و مردها بیرون بودن و میدویدند و خانه هایشان سرد و ساکت مقصد نامعلوم بود!!! چقدر جای خالی خدا را دیدم😭