سلام خواهرا
چند وقتیه ذهنم در گیر مشکلاته واقعا یجورایی تعادل روحی ندارم احساس میکنم زندگیم خسته کنندس
هر کاری بتونم میکنم تازندگیو که دوس دارم داشته باشم
ولی چیزی بذهنم نمیرسه
منم دوسدارم مث بقیه با شوهرم برم چیزایی که دوس دارمو بخرم بهش خواسته هامو بگم بریم خرید خلاصه یه زندگیه جدا گونه که دستم ب دهنم برسه و به کسی جز شوهرم نیاز نداشته باشم
اما متاسفانه از عوایل عقدمون(۸ماهه عقدیم) هر وقت قرار شده چیزی برام بخرن مادر شوهرم میخره برای من النگو خریدن بدون انتخاب خودم مادرش رفته بود خریده بود یا وسیله های جهازیه وهر چیز دیگه ای
خلاصه تا الان همه چیو مادرش گرفته من اصلا حس خوبی ندارم الانم که نزدیکه عروسیمه همه چی رو خانواده شوهرم میخوان بگیرن عروسی ،خونه (البته اجاره دو طبقه با خودشون) طلاخرید عروسی .. همش رو مادر شوهرم میخواد بگیره و اینم بگم تا الان چیز درست حسابی بهم نگرفتن دو تا النگو هام انقدر ضعیف بودن که شکستند از چند جا الانم ندارم خدا میدونه بازم میخوان چیزای ب درد نخور بگیرن
ولی مشکل من اینا نیستا اینا رو گفتم بدونید
مشکل اینجاست که شوهرم چشمش ب دست مادرشه و خودش اصلاااپس انداز نداره الان کار میکنه ماهی ۱ میلیون اونم ب خدا هزار تومن من ازش نمیبینم سریععع خرج میکنه اصلا خبر ندارم از وضعیت مالیش که کیا پول داره کیا نداره همیشه خدا نداره گاه میگم شـارژ بفرس میگه ندارم ب خدا منم میگم باش گلم تا الان ازش چیزی نخواستم چون خجالت میکشم میدونم نداره و داشته باشه هم بازم خجالت میکشم
واقعا نمیدونم چجوری میخوایم بریم زیر یه سقف اون بعضی موقع از مادرش پول میگیرهاز زندگیم از ایندم خیلی میترسم هزار تا فکرو خیال میکنم به خدا گیج شدم
من خواسته هامم دلم نمیاد بهش بگم خودشون هر چی دوس دارن میارن دیگه
واقعا خسته شدم انگار نه انکار شوهر دارم
مامانم میگع تو میتونی درستش کنی
اما چجوری چیکار کنم خسته شدم لطفا کمک کنید