من قصدم کمکه
خودم سالها کارهام گره میخوردهرچی تلاش میکردم بجایی نمیرسیدم.
به دعا هم اعتقادی نداشتم.میگفتم خدا گفته از تو حرکت ازمن برکت.بارها ناامید شدم.اما بازهم تلاش کردم.انقدر به در بسته خوردم و باز ادامه دادم.تا جاییکه دیگه نمیدونستم امیدوار بمونم یا ناامیدتا وقتیکه با یه خانوم فالگیر اشنا شدم.گفت سنگینی داری.دعا داری.فلان جا مشکل پیدا کردی بخاطر دعا بوده.خیلی طول کشید تا حرفا رو باورکردم.گفت دقیقا تو موفقیتهای زندگیت سنگینی هست و نمیزاره
وقتی میبینم کسی عین من جواب نمیگیره از تلاشش و ...
حتی من نذرم میکردم نذرمم ادا میکردم بدون اینکه اجابت بشه
تصمیم گرفتم هرکسیکه مشکل داره .تاهمین حد معرفی این اقا بهش.اینکارو انجام بدم
حالا تصمیم گیری های بعدی و اینکه چطور استفاده کنه ازاین قضیه بعهده خود افراده