بچها يكي از فاميلاي نامزدم با بايام دوسته،بعد قرار گذاشته بودن كه برن باهم يه جايي،بعد يارو نميدونم به هر بهونه اي كه داشته باباي منو ميپيچونه و نميره،باباي منم كه تيييززززز ميفهمه مثلا فرداي اون روزي كه به بابام گفته رفته يعني همون پيچوندن خودمون
حالااااااااااا خانومي كه شما باشين امروز بابام بهم ميگه با اون شوهر مارمولكي كه توداري و داستانو برام تعريف ميكنه
منم گرين درومد و گفت تو ساده اي اينا دارن سواستفاده ميكنن ازت،مثل اينكه نامزد بنده امار بابامو داده بهشون
حالا از قضا من ديشب انگار بهم الهام شد پرسيدم فلاني رفت اونجا گفت نه بابا هميجاست يكم مِن مِنم كرد،
من ميدونم كه نامرزم ميدونست كه اون رفته همه هم ميدونن،اصلا رفتن و نرفتنش مهم نيستا اما اينكه امار باباي منو داده منو پيش خانوادم خيلي خرد ميكنه
خيلي ساست داره نميدونم چجوري بهش بگم كه فهميدم شما جاي من بودين چيكار ميكردين