من خیلی زندگی شاد و شیرین و موفقی براشون ساخته بودم بچهها مدرسه میرفتن پدر و مادر سر کار هر روز پیشرفت میکردن و عاشق هم بودن، بعد سر بازی داداشام که میرفتی همه در حال خیانت بودن و تنفر و بدبختی موج میزد خونهها آتیش میگرفت و چون درها رو برمیداشت حبس میشدن امکان دستشویی رفتن نداشتن و همه جا جیش ریخته بود