بعد ازاینکه کلی بهش التماس کردمو بهش خو گرفته بودم .منتظر لحظه نماز بودم با عشق ختم برداشته بودم.ولی یه مدته همه چی عوض شده .فقط از سر عادت یه نماز میخونم نمازا صبم قضا میشه.حس میکنم اصلا نگام نمیکنه انقد بش رو انداختم کاری نکرد برام.منم دس خودم نیس ولی قهر کردم دیگ نمیتونم برا هیچی ازش خاهش کنم.خیلی راحت گناه میکنم.قبلا سر کوچکترین چیزا باهاش حرف میزدم ولی الان فقط میگم هر چی بخاد بشه میشه.اصن دیگ حس خاصی ب زندگی ندارم.هیچی خوشحالم نمیکنه نسبت ب خیلی چیزا بیخیال شدم.ذوق هیچیو ندارم.خودم از حال خودم میترسم.