دختر من سه سال و هشت ماهشه دیروز بالاخره کارهای بهزیستی تموم شد و بردم مرکز اوتیسم ارمغان تا کلاسهاش شروع بشه در ضمن بیش فعال هم هست یه خانم دیگه هم بود که بچه اش دو ساله بود همش گریه کرد ولی دختر من اصلا ما طبقه دوم بودیم کلاسها طبقه اول چقدر خیالم راحت شد به خاطر اون خانمها هم ناراحت بودم که بچش گریه میکنه نمیدونم اصلا تو دلم احساس برتری به اون خانم رو نداشتم ولی امروز دخترم رو بردم نمیدونم خوابش میومد کلا طبقه اول خانواده ها رو نمی ذارن رفتیم باباش رفت بیرون دختر منم زد زیر گریه منم به شوهرم گفتم وابسته دخترم بده سر کلاس بعد بده ولی اون سریع رفت تو ماشین دخترم هم آروم نشد اعصابم به هم ریخت ناجور هی تو دلم به شوهرم فحش میدادم مدیرشون هم هی میگفت اینجا نباید شما باشین منم گفتم بابا هنوز روز ای اوله اونم میگفت نه شما بریم؟ تو دلم گفتم پادگان هست مگه اینجا مهد و مدرسه مادرت میرن ۶ ماه بعد اینا اینجوری آخرش رفتم بیرون به شوهرم گفتم بیاد تو و دو تا فحش هم دادم در کمال عصبانیت اونم هیچی نگفت اونم اومد دخترم آروم نشد بیخیال شدیم آوردمش خونه تو راه همش گریه کردم الانم بغض دارم فردا دیرتر میبرم تا به خاطر خواب گریه نکنه خدا رو شکر دخترم اوتیسم خفیف داره و نشانه های کمی داره خدایا خسته شدم کمکم کن نمیدونم از چشمت افتادم از همه چیز بیزارم 😭😭😭😭😭😢😢😢😢😢😭😭