فصل اول
از حمام که بیرون آمد زن بیدارشده وبه بالشت تکیه داده بود و دفترچه راهنمای سفر کنار تختخوابش راورق میزد.یکی از تیشرت های اورا پوشیده بود وگیسوان کمندش طوری پریشان شده بود که ناخوداگاه خاطره شب گذشته راتداعی میکرد.مرد همانجا ایستاده ودارد موهایش رابا حوله خشک میکند.سرمست از یاداوری خاطرات درذهن خود!
زن سرش را از روی دفترچه راهنمای سفر بلند میکند وحالتی عبوس به خود میگیرد شاید سنش مناسب دلبری و شیطنت کردن نباشد اما همین مدت کوتاخ اشنایی این امکان را برای او فراهم اورده است که این کار را انجام دهد.
_حتما باید کاری شبیه بالارفتن از کوه یا پرسه زدن در دره های تنگ وباریک را انجام دهیم؟این اولین تعطیلاتی است که در کنارهم هستیم.درواقع هیچ مسافرتی نیست که درآن هم خودت را ازشر چیزی خلاص کنی وهم اینکه جیبت را خالی نکنی.
دفترچه راهنمای سفررا روی تخت می اندازد ودست های برنره اش را زیر سرمیگذارد.صدای خش دارش نشان میدهد که درطول شب چند ساعت بیشتر نخوابیده است.
_نظرت درباره چشمه های فوق العاده اب معدنی در بالی چیست؟میتوانیم روی ماسه ها درازبکشیم ازخودمان پذیرایی کنیم و شب های بلند را باارامش سپری کنیم.
_ازاین نوع تعطیلات خوشم نمی اید.باید کاری انجام دهم.
_مثلا خودت را ازهواپیما به بیرون پرتاب کنی؟
_امتحانش مجانی است!
زن چهره رادرهم کشید وحالتی عبوس به خود گرفت.
_ترجیح میدهم به این امتحان مجانی فکر نکنم.
رطوبت بدن مرد لبایش راهم نم دار کرده است.موهایش را شانه ودر عین حال موبایلش را روشن میکند.بامشاهده پیام هایی که پشت سرهم روی صفحه کوچک گوشی نمایان میشوند چهره اش در هم میرود.
درحالی که بالای سرزن ایستاده است خم میشود و زیرگوش او میگوید:بسیار خب،حالا برو صبحانه بخور.