سلام.من 1سال ونیم ازدواج کردم و2سالم نامزدی بودم مادر شوهرم و خواهرای شوهرم خیلی تو زندگیم دخالت کردن مثلا چرا سرویستو عوض کردی چرا داری یخچال و گاز گرون برمیداری ولی بخدا قسم که من اصلا چیزام گرون نشد و مثلا جهیزیت کمه بابای بیچارم همه چیز بهترین مارکشو خرید خیلی دلمو خون کردن هنوز بیست روز از عروسیمون نگذشته بودکه هستین بگم؟
انقد بهش محبت میکنم ولی نمیبینه اصلا بهم توجه نمیکنه از اولشم حرفام مهم نبود براش مادرش یچیزی بخواد زود انجامش میده ولی من باید 3ماه بگم تا بلکه انجام بده امشبم یادوستاش رفت بیرون گفت میام دنبالت خونه بابامم ولی پیام داد نمیام
کار اشتباهت اینه که به خاطر مادر و خواهرشوهرت با شوهرت دعوا میکنی...به خودشون جواب بده نه اینکه بیای ...
عزیزم من اولش چیزی نمیگفتم میخواستم احتراما از بین نره متاسفانه بی زبونم هستم ولی بعدا به شوهرم گفتم تو اونارو بهتر میشناسی وقتی یه چیزی میگن تو جواب بده که نگن حرمت نگه نمیداره و....ولی شوهرم پشتم نبود و باعث دعوا میشد
دقیقا راست میگه هر وقت من و نامزدم دعوامون میشه مامامش اونقد چهره اش باز میشه لبخند میاد رو ل ...
بخدا دیگه مغزم کار نمیکنه مادرش هرطور بتونه منو باحرفاش میسوزونه منم اون لحظه چیزی به ذهنم نمیرسه که بگم بعدش یادم میاد هی عصبی میشم و باعث دعوا میشا اگه بگم چیا میگه بخدا باید خودمو بکشم از دست این جماعت
واقعا دخترخالتو میخواستن؟ پس چرا نرفتن خواستگاری اون؟
شوهرم میگه من نمیخواستمش بهم معرفی کردن بعدش گفتم نه ولی مادرش وخواهراش ول کن نبودن همش به روم میاوردن خب منم بیچاره هم حساس شده بودم بخدا الان همش به شوهرمم شک دارم😢😢😢😢