چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
ور آشتی طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نو ره بیچارگان نظاره
زند به گوشه ابرو و در نقاب رود
شب شراب خرابم کند به بیداری
وگر به روز شکایت کنم به خواب رود
طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل
بیفتد آن که در این راه با شتاب رود
گدایی در جانان به سلطنت مفروش
کسی ز سایه این در به آفتاب رود
سواد نامه موی سیاه چون طی شد
بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود
حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
کلاه داریش اندر سر شراب رود
حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز
خوشا کسی که در این راه بیحجاب رود
انگار یه مدته هر کار میکنی به در بسته میخوری یا اونجور که میخوای نمیشه . میگه صبر کن و ارامش داشته باش . توی راه عشق هم نمیشه با شتاب رفت !
قدر چیزایی که داری رو بدون . و قدر عزیزانت رو بدون . میگه گدایی در جانان رو حتی با سلطنت عوض نکن.
اخرشم میگه یه کم از منیت و خودخواهیت کم کن تا به مراد دلت برسی.