ما یک سال دوست بودیم، بعد یکسال گفت ک مامانم راضی نمیشه و رفت😨 خلاصه ميگم من موندمو ی کاهش وزن خیلیییی شدید و افسردگی ( البته زود ب خودم اومدم و زندگيمو از نوساختم) بعد 3 سال پيداش شد، این دفعه مرد شده بود،خلاصه ک همچنان خانواده هامون مخالف بودن تقریبا چند ماه درگیر این مساله بودیم و تهدید میکردیم و اون ب خانوادم گفت میدزدمش😁😁
خیلیییی اذیت شدیم تا ب هم رسیدیم، هییییچی هم نداشت اون موقع جز 20 م پول، ک باهاش خونه رهن کردیم،ما هم رسم نداریم جهاز بدیم
منم ب ی جشن عقد راضی شدم و شب عقد رفتم تو خونه خالی خودم.
ولی اونشب با اینکه خونه خالی بود انگار دنیا رو بهم داده بودن تا چقددددر فقط همديگه رو بغل کردیم و گریه میکردیم
فردای عقد ی مقدار طلایی ک داشتمو فروختم و ی کم وسیله خریدیم، کادو هم برامون آوردن داداشاش
الان 5 ساله ازون روز میگذره،من برای بار دوم کل وسیله هامو عوض کردم با اینکه همه نو بودن،اومدیم خونه بزرگتر
کار بهتر پیدا کرد، الانم منتظر ثمره عشقمون هستیم و باااا عشق براش وسیله میخریم.
هنوز ک هنوز میگم خوب شد اشتباه نکردم😍😍😍