من اصن تی وی نگاه نمیکنم
مامانم اینا میبینن
امشب رفته بودم برای بابام دادخواست حقوقی بنویسم توو پذیرایی بودم دیدم تلویزیون روشنه
این فیلمه پخش میشد
اون پسر ماموره و دختره ارغوان توو پارک بودن دختره اعتراف کرد که من اولش بازیت دادم اما الان عاشقتم و ازین حرفا
پسره هم رفت گفت باید فکر کنم
بعد با موتور رفت اداره ش
یه موتوریه دیگه تعقیبش کرد فهمید این ماموره
زنگ زد به هاتم هاتف کیه به اون گفت من مامور نمیکشم
اونم جا خورد که یعنی چی مگه ماموره
گفت خودم میکشم
اونم خودشو با ماشین رسوند همون ادرس
بعد پسره ماموره با رییسش حرف میزد گفت من ارغوانو دوسش دارم میخوام بهش بگم مامورم بیاد دادگاه به خاطر من شهادت بده
بعد از اداره اومد بیرون زنگ زد به ارغوان گفت باید ببینمت کارت دارم
همون لحظه اون هاتم هاتف کیه😂 اون با دوستش اومد جاقو زیر گلوش گذاشت و انداختش توو صندوق عقب ماشین و رفتن
دختره هم فهمید یه اتفاقی افتاد
اینجا تموم شد