سلام میخوام زندگی خودمو تعریف کنم...من متولد ٧٨هستم...١١سالم بود یکی میومد برا بابام اینا کار میکرد با کمباین،یه مرد که ١٦ سال از خودم بزرگتر بود صاحب کمباین بود ولی زن نداشت.ولی با بابام خیلی راحت بود و همیشه خونه ما میومد.من کم کم از این مرد خوشم میومد سال یه بار میومد خونش اینجا نبود سال یه بارم میومد سه ماه تو شهر ما بود ولی اگ هر روز نمیومد حتما یه روز در میون سر میزد خونه ما،من فک کردم این پسره از من خوشش میاد اخه خیلی زیر چشمی منو میپایید!وقتایی منو داداشم با هم جر و بحثی داشتیم بهش میگفت با خواهرت اینطور حرف نزن یه دونه خواهر بیشتر نداری.منم یه دونه خواهر دارم خیلی هواشو دارم نمیزارم کسی از گل نازکتر بهش بگه.من درست بود یازده سالم بود ولی قدم بلند بود و اصلا بهم نمیومد یازده سالمه.خواستگار زیاد داشتم و بابام اصلا اجازه اینکه بیان خونه بهش نمیدادن پشت تلفن زنگ میزدن میگفتن کوچیکه.منم روز به روز از فرشاد خوشم میومد و واقعن عاشقش شدم اونم هروقت میومد بابام بهش میگفت رضا دیگ زن بگیر میگفت عمو فعلا نمیخوام بابام اینا بهم گیر دادن ولی دلم نیست.داداش از خودش کوچیکتر زن گرفته بود این نمیگرفت.دوسال و نیم من ب عشق این میسوختم و فکر و ذکرم شده بود اون.دوسه باری میخواستم با گوشیم بهش بزنگم ولی میترسیدم از بی آبرویی و نمیخواستم بابام اعتمادشو بهم از دست بده کلا از طرح ریختن دوستی متنفر بودم.