2777
2789
عنوان

بچه داری

109 بازدید | 15 پست

ی دختر دارم شاه نداره؛؛ " ۵ سالشه ؛؛ اوایل بارداریم خونریزی کردم و استراحت مطلق شدم ماه رمضان بود و شوهرم روزه بود؛ هیچ کس هیچ کس بم سرنزد و همه از حالم خبر داشتن و مهربوناشون تلفنی سراغ میگرفتن همسرم تو ۱۰ سال زندگیمون تا حالا چایی درست نکرده هییییییییچ کار نمیکنه واقعا هیچ (بدون اغراق) خب ؛" جونم براتون بگه که روز سزارینم فرا رسید 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

ترس و دلشوره و شدمندگی همه حسای دنیارو باهم داشتم بچه رو که برام اوردن ی بچه ی سیاه و پیشونیش زخم عمیقی داشت؛ واقعا از دیدن بچه جا خوردم چون خودم سفیدم و زخم صورتش برام سوال بود از دکتر اطفال پرسیدم گفت زخمش ماله این بود که کیسه ابت ترکیده بوده دکترت عالی بوده که بچتو زنده بدنیا اورد

خب جونم براتون بگه که به سختیییی و با زخم شدید سینه به بچه شیر دادم در حالی که سوسک از روم رد میشد و با شکم پاره فقط جیغ میزدم تکون نمیخوردم(ببمارستان دولتی بود بخاطر شرایطمون) اقا تا بچم شیر خورد خون بالا اورد و بدو بردنش شستشو معده

گفتن باید بستری شه مامانم که حالش بد بود اجازه نداد گفت توان ندارم از دوتاتون تو بیمارستان نگهداری کنم و طوری نیست نترس و ببریمش خونه؛؛ به اجبار شرایط بردمش خونه و خدا میدونه چ اشوبی تو دلم بود

شوهرم میومد خونه مامانم اینا دیدنه بچه و کلی بشون بی احترامی میکرد (میدید من دراز به دراز افتادم و نمیتونم کاری کنم حساباشو باشون تصفیه میکرد) خلاصه بعد ۶ روز اومدم خونه با بچه ی مریض

خدا شاهده شوهرم تشنش که میشد من باید لیوان اب و میدادم دستش؛ هییییییچ کمکم نمیکرد انگار نه انگار که فقط ۶ روز از سزارینم میگذره ی خونه ویلایی بزرگ بودیم و کل کارارو باید خودم میکردم کلی هم مهمون میومد خونمون برا تبریک

تو روستا بودیم حتی خمیر میکردم و نون میپختم حیاط بزرگ میشستم بچم که ۱۵ روزش شد زخم پیشونیش بهتر شد خوشحال شدم چون فکر میکردم مادر زادیه و قرار نیست بهتر شه بردمش چکاب ؛ در مورد زخمش که سوال کردم دکتر گفت مهم نیست خوب میشه ماله تیغه جراحیه!!!! واینجا بود که یاد مهارت دکترم افتادم که دکتر اطفال همون بیمارستان میگفت ؛؛ خلاصه دو هفته بعد زایمانم اذیتای شوهرم شروع شد

مثلا دعوام میکرد که چون خیلی لواشک کوفت کردی بچه سیاه شد!! یا مثلا شبا که بیتاب میشد میرفتم تو ی اتاق دیگه راه میرفتم با بچه که اروم شه (اخه بچم کولیک بود) میومد دنبالم فحش میداد که چی خوردی و به بچه شیر دادی که دل درد گرفته

دخترم و تنهایی بزرگ کردم هر وقت سرفه میکرد دعوام میکرد هر وقت زمین میخورد و و و الان پنج سالشه شیرین زبونه سفید و خشکل شده اما من دیگه قصد بچه دار شدن ندارم اطرافیان دارن بم فشار مییارن بنظرتون با این شرایط شما بودید بچه میوردید؟ همش میگن سنت که میگذره پشیمون میشی

خب فکر کنم شما به اخلاق شوهرت عادت کردی دیگه اول یه نفرو بیار برای مراقبت بعدشم طبیعی رو انتخاب کن تا نقاحت بعد سزارین نداشته باشی

با این شوهرت فکر نکنم بتونی تک فرزندی رو انتخاب کنی چون چند صباح دیگه سرکوفت میشه که بچه نیوردی نازایی و ...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز