M G:
تویه سفر دانشجویی باهم اشنا شدیم
اولشم خیلی باهم دیگه دعوا میکردیم
کم کم ازهم خوشمون اومد
اونم از بچگی دختر خاله ش میخواستن براش بگیرن
خلاصه یه ٣سالی طول کشید تا بهش رسیدم
تا میای یکم برات تعریف کنم..
ترم یک دانشگاه بودم که از طرف دانشگاه یه مسافرت دانشجویی رفتیم..
تو حرم داشتم با دوستام عکس میگرفتم اونم با دوستاش بود .گفتن بریم ناهار بخوریم. رفتیم. اونجا در مورد درس و رشته صحبت کردیم.
کم کم داشتیم میرفتیم که بهم گفت میشه شماره تون داشته باشم.منم برگشتم بهش گفتم خیلی پرویی حالا باهات اومدم ناهار خووردم هوا برت داشت..
ندادم بهش. بعدهم از یکی از دوستام شمارمو گرفت وقتی برگشدتیم اصفهان یک هفته بعدش پیام داد و مثلا عذر خواهی کرد
منم گفتم اشکال نداره. بعد دیگه کم کم تو هر مناسبتی پیام میداد.
بعدم یه روز ازم خواست برم ببینمش گف رفته قم برام سوغاتی اورده
رفتم یه مفاتیح بهم داد.... بعد که رفتم خونه بهم پیام داد و گفت میخوام باهاتون اشنا بشم و درخواست ازدواج کرد
ماهم تو فامیل اصلا ازدواج غریبه رسم نداشتیم بابام برای خواهرامم هرچی غریبه اومده بود رد کرده بود. گفت تا وقنی بچع های خواهر و برادرم هست چرا دخترامو بدم به غریبه
منم اینارو بهش گفتم. گفتم نمیتونیم ازدواج کنیم..
پدرم اینجوریه
اونم گفت مادرش از بجگی براش دخترخاله شو درنظر گرفته بوده و هیچکس خواستگاری دختر خاله ش نمیرفته چون میگفتن به نام پسر خالشه
ترم دو که رفتم وابستگیم بهش بیشتر شده بود.گفتم باهم دییگه باشیم تا یه راهی پیدا کنیم ببینیم چیکار باید کنیم..تو دانشگاه فقط همو میدیدیم ناها ر میخوزدیم حرف میزدیم
علاقه مونم هی بیشتر میشد. یه روز گفت به مادرم میگم من یکیو دوست دارم بیاد خونتون بابات راضی کنه
به مادرش گفت و مادرش با اون قهر کرد و گفت نه.نمیشه جواب خواهرم چی بدم.
گفت من خودم با خاله م خرف میزنم رفت باهاشون حرف زد و گف خاله دخترتو بده به یکی که خوشبختش کنه من نمیتونم..
خاله ش از اون دلگیر شد و اومد به مادرش گفت و دوتا خواهرا قهر کردن
تقریبا ٥یا ٦ ماه جفتمون با خانواده ها درگیر بودیم من با مادرم راحتم بهش گفتم تورو خدا بابا رو راضی کن من واقعا دوسش دارم...
خدایبش خیلی گریه کردم. خدا منو ببخشه چندماه با پدر مادرم قهر کردم بدترین توهین ها رو کردم چند روز خودم زدم به افسردگی
تا اینکه بابام گفت باشه بگو یه جلسه بیان برا اشنایی
اومدن و بابام گفت نه وضع مالیشون خوب نیس
مهریه رو بابام زیاد گفت
کلی شرط و شروط
خانواده شوهرم قبول نکردن گفتن دختر قحطی که نیس
به شوهرمم گف اگه واقعا میحوای دخترمو کل خرج عقد و عروسی نامزدی پاتختی خونه جهاز طلا با خودت
بابام گفت من یه ریالم کمک نمیکنم
شوهرمم قبول کرد گفت باشه کار میکنم..
خانواده شوهرمم بهش گفتن از ما توقع نداشنه باش خودت پول پیدا کن
تو این دو ساله ماباهم بودیم
همو میشناختیم
شوهرمم هم درس میخوند
هم خورد خورد پول جمع کرد خانوادش در مورد من و خانوادم تحقیق کردن
این دوسال که گدشت
دل خانواده هامون نرم شد
بابام قبول کرد که فقط نامزد باشیم عقد نکنیم..
ولی قشنگ یادمه شوهرم چقدر التماس کرد بع بابام گفت پدر ندارم شما جای پدرم مریم خوشبخت میکتم
دوماه طول کشید تا بابام راضی شد عقد کنیم
البته اینا کلی بود
وسطش کلی جریان دیگه بود
رفتیم مشاوره
چندین جلسه
تنها و با خانوادا
دست اون اخونده درد نکنه
بهترین مشاور تو اصفهان
گفتن عقد کنین ولی حق اینکه تنها برین بیرون یا تنها تو خونه نداریین