یبار من کلاس بودم خواهرم زنگ زد ک بدو بیا زهرارو بردن بیمارستان منم گفتم یاخدا چی شده این دختر وقتی رسیدم خونه دیدم با نامزدش دعواش شده بود خانوادش طرف نانزده رو گرفته بودن درحالی واقعا داشت به زهرا دوستم ظلم میکرد بازیش میداد اونم رفته بود تو حموم رگشو به طرز خییییلی وحشتناکی زده بود بردنش بیمارستان منم زود رفتم ببینم چی شد یکی خابوندم تو گوشش از بس پیش خودم گفتم چقد این اخمقه...
بماند ک تو بیمارستان اول قبولش نمیکردن چون خودکشی کرده بود با کلی اصرار و تمنا قبولش کرد...