دوران عقد خیلی بیپول بودیم شوهرم 8 ساعت راه میومد برا دیدنم با اتوبوس کادو هم یه چیز کوچیک میخرید با هم میرفتیم بیرون خیلی خوب بود دل تو دلم نبود وقتی میخاست بیاد
از نامزدی زیاد خوشم نمیاد فقط اینکه ی بار بی ادبی نشه ولی دستمال کاغذی های خون دماغمو مامانم تو سطل اشغال دید ناراحت شد ک شما عقدی بی حیا نباش منم گفتم مادر من ، من دماغم خون اومده چرا شدم بی حیا بعدا حرفاشو فهمیدم آب شدم ک چ فکرایی کرده با خودش