انقدر بدم میومد یهو عین وحشیا ناظم درو باز میکرد معلمو بیرون میکرد کیفارا نگا میکرد
یه بار پیش دانشگاهی بودم یه خط لب و رژصورتی کوچیک برده بودم،یهو ناظم اومد کیفا را میگشت ،استرس داشتم در حد لالیگا ،یهو چشمم به کلاه سویشرت دوستم افتاد میز جلو من بود رژ و خط لب و گذاشتم تو کلاش راحت شدم .
ولی عمرمون تو استرس ناظم و مدیر و معلم گذشت
شما خاطره ای از زرنگ بازیا تون دارین یا گیر افتادناتون؟