سلام دوستان بخدا دیگ جونم به لب رسید.
ما سه تا خواهرم ی داداش من بزرگه ام ازدواج کردم خواهر از من کوچک تر با پسر عموم ازدواج کرد ی خواهر آخریم 13سالش هست داداشم 16سالش داداشم قبلا هم عصبانی بود اما الان که بعد عروسیم چند روز اومدم خونه بابام دیدم دیگ کلا بابام نمیتونه باهاش حرف هم بزنه مامانم هم نمیتونه به داداشم گفتم تروخدا بابام گناه داره چرا اینطوری میکنی گناه داره بخدا این همه زحمت کشیده مال امشب رو مثلا دارم میگم میخنده حالا مسخره اعصابم خورد شد سیب پرت کردم بهش خودم قهر کردم گفتم میرم خونه خودم نرفتم ولی بخاطر بابام مامانم میگه چرا اینطوری کردی ما هیچی نمیگیم ساکت میمونیم مجبوریم نمیتونیم هیچی بهش بگیم گفتم نه باهاش حرف بزنید اونم پاشد رفت بیرون بابام اومد دیر بود تقریبا نه اینا زنگ میزدیم بر نمی داشت از ی طرف تنها پسره خیلی روش حساسیم رفتم اتاق باهاش حرف زدم اصلا انگار کافره استغفرالله هیچی گوش نمیکنه میگه ازم دور بشین انگار با همه سر جنگ داره انقدر گریه کردم چشمام درد میکنه اخه پدر مادرم گناه داره تروخدا چکار کنیم آدم بشه یا درست بشه