2777
2789
عنوان

حکمت خدا

| مشاهده متن کامل بحث + 356 بازدید | 15 پست

منم دانشجو بودم آخر هفته میخواستم نامزدم رو تو شهرستانی که کار میکرد ببینم وسایلمو رو داشتم که برم مامانم گفت صبر کن برات آژانس بگرم که ماشین نداشت منم خیلی دیرم شده بود گفتم میرم دربست میگیرم رفتم سر خیابون خیلی کم سوار ماشین شخصی میشم ولی خر شدم یه ماشین بود که رانندش یه آقای مرتب و جاافتاده به نظر میرسید گفتم راه آهن در بست که موند سوار شدم وسط راه سر صحبت دو باز کرد که کجا میری و از این جور حرفا منم زیاد تو فاز نبودم آخه همیشه با بابام یا نامزدم یا آژانس میرفتم  این آقا هم گیر سه پیچ که شکلات تعارف کنه منم برداشتم نخوردم گذاشتم تو کیفم یه کم جلو تر گفت ببخشید خرید دارم وایساد در یه مغازه منم یه نگاه انداختم عقب ماشین دیدم پر وسیله هست مثل پیک نیک و از این جور چیزا فهمیدم اوضاع نرمال نیست شروع به خوندن آیه الکرسی کردم اقا راننده امد با یه عالمه خوردنی مثل دلستر و بستنی و ... و گیر داد که برا شما هم گرفتم در دلسترا رو باز کردم گازش میره و از اینجور حرفا منم هی تشکر میکردم ترس ورم داشته بود دیدم داره مسیر رو عوض میکنه گفتم چرا از این سمت میرین گفت اون رو داشتم میومدم ترافیک بود حالا یه چیزی بخور دو باره شروع کرد به تعارف که مال حلاله و گیر دادن میخواستم جیغ بزنم که نمیخورم اما میترسیدم که یهو امد سر زبونم که روزه ام بعد الکی گوشی رو ورداشتم که بابام زنگ زده میگه سفرم کنسل شده و هر الام کجایی و هر جا هستی پیاده شو خودم دارم میام سراغت اون آقا هم گیر داد که اگه نمیری شهرستان خودم ببرمت خونه.. به زور از ماشین از ماشینش پیاده شدم و سوار اتوبوس شدم رفتم راه آهن بعد هم شوهرم امد سراغم شب تو خونه کیفم رو باز کردم دیدم یه شکلات تو کیفمه باز کردم با جایی خوردم چند دقیقه بعد چیزی یادم نیست چشمام رو که باز کردم شوهرم گفت دکتر گفته داروی خواب آور به مقدار زیاد مصرف کردی و بیهوش شدی بعد فهمیدم خدا چقد بزرگه که منو از دست اون شیاد نجات داده 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز