سلام بچهها. من ی پسر هشت و نیم ماهه دارم. زایمان سختی داشتم و از بعد زایمان شیرخوردن پسرم برام کابوس شده بود. چون شیر نداشتم تا چن روز. پسرم سه روزگی قندش افتاد و اورژانس اومد و بماند ک چ استرسی بهم وارد شد. بعد ازون مادرشوهرم گفت با قطره چکون و گاهی شیشه ب بچه شیر خشک بدین. تا اینکه بعد از چن روز شیر داشتم. همیشه حس میکردم شیرم کمه. و وایم کابوس بود. پسرمم از همون اول خیلی بد شیر میخورد. گاهی اصلا یک سینه رو قبول نمیکرد. شیرخشک کمکی رو گاهی وقتا ک بیرون بودیم یا مهمونی بهش میدادم گ اونو خیلی بهتر دوس داشت. تا ۷ ماهگی شیر خودمو میخورد هرچن با اذیت و گاهی ادا در میاورد. خلاصع من حسرت اینکه ی شیر درست بخوره از نوزادی داشتم. شبا هم شیر من سیرش نمیکرد و دائم بیدار میشد تا موقع دندون دراوردن شد و بی اشتها شد حسابی منم وعده های شیر خشکشو مجبور شدم زیاد کنم. چون داشت ضعیف و لاغر میشد. تا اینکه سینه مو پس زدو دیگه نمیخوره. منم حسرت ی شیر دادن ب بچه ام و ترس از کنایه ها و منتای بقیه ک تو شیرخشک دادی و بچه سینه رو پس زد. خیلی حالم بده الان و حس افسردگیدارم