2777
2789
عنوان

زن داداش وجاری

244 بازدید | 4 پست

۶ماه پیش دختر جاریمو برای برادرم عقد کردیم.من هم اصلا راضی نبودم.پشت سر من و مامانم حرفهای خیلی بدی زده بود و بهمون تهمت زده بود.برادرم بهمون خبر داد و من به نمایندگی از مادرم پیش مادر بزرگ و عمه هاش گله کردم و گفتم بایدبیاد جوابگوی تهمتاش باشه.اما خوب مامانم از پسرش نگذشت و باز با عروسش خوب شد و بروش نیاورد.حالا همه با هم خوبن و ادم بده من شدم.البته اینم بگم سر تهمتها و حرفاش مامانم با مامانش حسابی پشت تلفن از خجالت هم در اومدن  باز من رفتم گفتم پیش خانواده پدریش.هنوز رودر رو مادرش رو که جاریم باشه ندیدم و نمیدونم که ببینمش رفتارش و اتفاقی که بینمون میفته چیه.بنظرتون من اشتباه کردم یا اونا پرو هستند که دست پیش گرفتن پس نیفتن بابت تهمتهاشون.حالا این وسط مادرم میگه هرچی هرکسی گفت چیزی نگو ازشون که برادرمو تحت فشار میذارن.من چه کنم؟

کلا تابهت بی احترامی نکردن تودخالت نکن چون میشی ادم بده

مـــن بــــــلا نـــیـــســـتـــم کـــه😒بــــــلا مـــنه 😋                                     خاطرات من خداحافظ👋                                                        لطفا، ازتـه تــه تـــه قلبت برای،سلامتی پدرومادرم دوتاصلوات🙏وبرای حاجت قلبیم یک صلوات 🙏میفرستی🌹

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

از هر باغ یه گل عزیزم....اشتباه کردین که گرفتین...

حالام فقط تحمل

همسرمهربونم💏چهل سال بعدجلوی آینه موهایم را شانه کنم..👵روسری آبی ام را بپوشم وآرام آرام بروم توی آشپزخانه..نگاهت کنم و بگویم :دیدی گفتم میان ..لبخند بزنی☺بگویی : چقدر قشنگ شدی😍یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم.👩ناراحت شوم که پیر شده ام 👵..زشت شده ام ..و تو باز بگویی با موهای سفید بیشتر دوستت دارم👵و من مثل بیست سالگی هایم ذوق کنم😍سر بزنم به قیمه ای که برای بچه هایمان پخته ام ..🍲بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی.بگویی این فسقلی عجیب شبیه تو شده..من برایت چای بریزم.☕بچه هایمان بیایند.مدام بگویم :قند نخور آقا.چایی داغ نخور .. بذار سرد شه..تو لبخند بزنی☺من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سرم را روی شانه ات بگذارم ..💑نوه هایمان را بغل کنیم .👶دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا بیاورند ..پسرها سفره بیاورند و بشقاب بچینند..پسر اولمان بگوید :هیچی دستپخت تو نمی شه مامان..عروسمان خودش را برایش لوس کند و بگوید:پس دستپخت من چی ؟!پسرمان نازش را بکشد😍ما از حال خوششان ذوق کنیم ..زیر گوشت بگویم : مرد زندگی بودن را از خودت یاد گرفته.❤باز هم نگاه های مهربانت.👀و باز هم درد زانوهایم یادم برود ..بچه ها بروند خانه هایشان ..ومن از خوشحالی ده بار بمیرم که چهل سال است تو را دارم ..💏
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز