همین الان رفته بودم مغازه ی شوهرم یه مسافری اومد ۴ نفر بودن تن ماهی گرفت نون میخاست نداشتیم گفت مپس باید شبی تن ماهی رو خالی بخوریم الان همش توفکر شونم بیچاره ها دلم سوخت به آقام گفتم گاش میرفتیم از خونه براشون میوردیم 😢گناه دارن گفت تواین فکر نبودم چون از بس اومدن این اتفاق افتاده ولی من دلم براشون سوخت💔
دفتر خاطرات 6 سال قبلمو پیدا کردم :) همش نوشتم کاش من و علی تا آخر عمر با هم بمونیم :| حالا نموندنمون هیچ :( چرا هر چی فکر میکنم یادم نمیاد علی کیه ؟ :/