بچه ها شوهرم دیروز و تمروز نذری داشت منم از صبح همه چیزو مرتب میکردم وظهر رفتم خونه همسایمون امروز خواهراش هم اومدن مثلا کمک کنن که رفتن بازار من موندم ک کلی کار و درست کردن ناهار.همسایمون اومد کمک کرد تموم که شدم خواهرشوهرام اومدن ناهار خوردیم شوهرم زنگ زد گف تموم کن برو الان با دوستام میایم بقیشو انجام بدیم منم هی گفتم ابجی پاشید بریم زود باشید الان میان هی من گفتم اونام حساب نذاشتن بعد که شوهرم زنگ زد تو کوچه هستم رفتین؟منم گفتم داریم میریم بعد اومد خونه دید خونه ایم دهنشو باز کرد حرف بگه من زود پریدم گفتم من چیکار کنم من حاضرم به خواهراش گفت زود باشید دیگه برید من یه ساعته زنگ زدم هنورپز خونه اید و خواهرشوهرم باعصبانیت وسایلاشو برداشت و رفت خونه همسایمون