رفته بودم کتابخونه . کتابدارش ی آقا خیلی متشخصه و اولین بار بود منو میدید. گفت قبلا جایی ندیدمتون؟ گفتم نه چطور؟ گفت چون خیلی چهره تون آشناست ..خلاصه منم دیدم داره هی سر حزف رو باز میکنه خودم رو گرفتم و با قیافه باهاش حرف زدم .موقع رفتن سرم پایین بود کتابام و میدیدم و ب دخترم نگاه میکردم .. در بیرون شیشه ای و بسته بود ...یدفعه تتققق رفتم با مخ تو شیشه 😅😓 عینکم آفتابیم رو سرم بود شکست دستش😔 خودمم ضایع شدم مرده و دوتا دیگه همکاراش زدن زیر خنده گفتن خوبی خانوم فلانی؟!😠 منم خیلی ریلکس گفتم بله چیزی نشد . از بس تمیز کردین شیشه رو ندیدم😕
خلاصه اومدم بیرون ولی همش یادم میاد هم خندم میگیره م ناراحت میشم. پیشونیم درد میکنه هنوز .چجور سری بعد برم باز ؟!😣😣