خانوما تا پریود بعدیم دوازده روز مونده( البته پری هام یه هفته ده روز عقب میفته )و یه رابط بدون پیشگیری داشتمه آیا دوازده روز قبل از بارداری با این شرایطی که دارم احتمال بارداری وجود داره؟؟؟
فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
ما خودمون رو میکشیم تا باردار بشیم.... یکی هم خودشون میکشه ک شاید یموقع باردار شده باشه.
ای خدا حکمتتو شکر
حرفی ندارم دیگه
رَبِّ لا تَذَرْنی فَرْداً وَ أَنْتَخَیْرُ الْوارِثینَ 💛 خدا جونم مررررررررسی بابت معجزه کوچولو که تو دلم کاشتیش 💛 خودت مراقب هدیه قشنگت باش همیشه🌺 پسر نازم نویان مامان ۱۳۹۹/۹/۱۹ ساعت ۱۰:۱۵ صبح به دنیا اومد😍 و شد همه دنیای من و باباش 👪 الهی از این معجزه های شیرین قسمت تموم دوستای منتظرم🙏🧡
منم مثل شما بودم موفعی که انتظار نداشتم باردار شدم هشت ماه منتظر بودم،به موعد پریودی چندروز مونده بود ۱۰۰۰تا صلوات نذر حضرت محمدص کردم تاثیر داره شما هم اگر خواستی انجام بده،انشاءالله که حاجت رواشی
یه زمانی نمک میخوردن نمکدون میشکستن الان نمکو میخورن بقیشو میپاشن رو زخمت نمکدونم میکنن تو چشمت!!!
عزیزم ببین ۱۲ الی ۱۴ روز قبل از شروع پرید بعدی به طور معمول دوران تخمک گذاری هست اسپرمی که وارد بدن شما شده سه روز زنده میمونه در انتظار تخمک تا بارور شه پس احتمال بارداری شما بسیار بالاس
فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
عزیزم من خودم شدید دلم میخواد ولی شوهرم خیلی راضی نیست
عزیییییییزم...
شرمنده اگ حرفم ناراحتت کرد..بچه خیلی عزیزه..من شوهرم بیشتر از خودم دلش میخواد ولی انگار خدا نمیخواد.آخه هیچ مشکلی نیست ولی نمیشه
رَبِّ لا تَذَرْنی فَرْداً وَ أَنْتَخَیْرُ الْوارِثینَ 💛 خدا جونم مررررررررسی بابت معجزه کوچولو که تو دلم کاشتیش 💛 خودت مراقب هدیه قشنگت باش همیشه🌺 پسر نازم نویان مامان ۱۳۹۹/۹/۱۹ ساعت ۱۰:۱۵ صبح به دنیا اومد😍 و شد همه دنیای من و باباش 👪 الهی از این معجزه های شیرین قسمت تموم دوستای منتظرم🙏🧡
نه عزیزم نارحت نشدم فقط میخواستم راجبم فکر دیگه ی نکنی انشالا به همین زودیا یه فندق کوچولو خدا تو د ...
ان شاءالله عزیزم
امیدوارم واسه شما هم همونی بشه ک دلتون میخواد
رَبِّ لا تَذَرْنی فَرْداً وَ أَنْتَخَیْرُ الْوارِثینَ 💛 خدا جونم مررررررررسی بابت معجزه کوچولو که تو دلم کاشتیش 💛 خودت مراقب هدیه قشنگت باش همیشه🌺 پسر نازم نویان مامان ۱۳۹۹/۹/۱۹ ساعت ۱۰:۱۵ صبح به دنیا اومد😍 و شد همه دنیای من و باباش 👪 الهی از این معجزه های شیرین قسمت تموم دوستای منتظرم🙏🧡