بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
آخییییی ما هم همینجوری بودیم یه وقتی هم من میخاستم نبینیم همو شوهرم قبول نمیکرد البته یه روزایی پیش میومد که میرفتم مثلا آرایشگاه یا جایی بیرون بودم با کسی دگ بهش میگفتم تو یکم استراحت کن و با خانواده خودت باش اینم کلا شاید سه چهار بار اتفاق افتاد
یا ی پسره افتادم ب دوست دخترش گفته بود من ازدواج نمیکنم چون هر روز ی دخترم ببینم برام تکراری میشه صب پاشی ی دختر شب ی دختر تکراریه خب دختره هم گفته بود مادرت تکراری نشده بعد بیس سال
چه ناشیانه " مات" چشمانت شده ام منی که عمری همه را کیش داده بودم ... 《آغوش تو آرام ترین نقطعه دنیاست ،هرچند که تو دیوانه ترین مرد جهانی ...》♡♡♡
ما راهمون دور بود تازه دختر عمو پسر عمو هم بودیم دو هفته ای یه بار یه روز همو میدیدیم ... ۳ سالم عقد بودیم ... ان قدر ها هم به نظرم خوب نیست عزیزم هر روز هر روز اختلاف ها بیشتر میشه همه چیز عادی تر و تکراری تر میشه ... به نظرم یه کم دور باشید بد نیست ... کی عروسیتونه ؟
زندگی با مادرشوهر تو یک ساختمان واقعا خر است 😪😪😪 اونایی که نامزد یا مجرد هستید خواهرانه میگم قبول نکنین این موضوع رو ... سوالی چیزی بود در خدمتم 🌷🌺
ما هر شب با هم بودیم یعنی ساعت۹از سرکار میومدم تا فرداش ساعت ۹من دیگمیومدم خونمون یا اون میرف سرکار ولی با این حال ی شب گفتیم پیش هم نباشیم ن من خوابم میومد ن اون ساعت۲نصفه شب زنگید گف اماده شو میام دنبالت منم خوشحال