من 16سالم شوهرم اومد خواستگاریم اول دوسش نداشتم.
چون یک قضایای بود قبل خوستگاری از من میگفتند رفته خواستگاری دختر داییم قبول نکردند.
بعد اومده واسه من بخاطر همین تا دو سه ماه بعد عقد باهاش سرد بودم اصلا نمیزاشتم دست بهم بزنه بعد ازش پرسیدم اون قضیه چه بوده گفت اون منو دیده عاشقم شده به باباش گفته باباش فکر کرده دختر داییمو میگه ولی بعد سوءتفاهم اومده خواستگاری من.
در ضمن من قبل اینکه بیاد خواستگاریم چند دفعه دیده بودم وقتی میرم مدرسه منو دید میزنه ببینه چکار میکنم.
بعد اینو بهم گفت با هم خوب شدیم هروز بعد مدرسه میومد دنبالم میرفتیم دور دور ی یعنی تو دو سال دوران عقد حتی یک روزم نمیشد همدیگه رو نبینیم خیلی دوسش داشتم.
ما18مرداد 94 عقد کردیم.
10فروردین 96عروسی کردیم چند روز بعد پریود شدم بعدش دیگه نشدم یعنی حامله بودم شوهرم بچه خیلی دوست داشت منم دوست داشتم ولی میخواستم برم دانشگاه .
ترم اول دانشگاه بهمن 95بودتاخرداد 96
شوهرم موقعی که فهمید حامله خیلی خوشحال بود هرکار که میگفتم واسم میکرد.بچم دختر بود.تاریخ زایمانم 96/11/5 بود.
رفتم واسه انتخاب واحد ترم دوم دانشگاه 17 یا 18شهریور بود به خیال اینکه بچم بهمن بدنیا میاد .
همه کلاس رو میرفتم اوایل راحت بودم از ماه هفتم بارداریم خیلی سخت بود بعضی کلاسارو نمیرفتم.
شد موقع امتحانای اخر ترم 4تا ازامتحان دادم و فقط سه تا مونده بود چهارشنبه شب20دی دردم گرفت روز امتحان اقتصاد کلانم نرفتم پنچشنبه ساعت 10:30صبح دخترم به دنیا امد خیلی حس خوبی داشتم. شوهرم با گل وشیرینی ساعت14اومد پیشم
جلو همه بوسم کرد دیوونه بعد دختر گلش بغلش کرد.
من 2امتحان دیگه مونده بود یکی یکشنبه وسه شنبه بزور مجبورش کردم منو ببره امتحان بدم فقط3روز شده زایمان کرده بودم دوستام تعجب کردند اومدم
امتحان بدم ولی هیچی نخونده بودم هر دو امتحان دادم .بعد یک ماهم رفتم دانشگاه اون یک درس که امتحان نداده بودم حذف کردمو مرخصی از دانشگاه گرفتم.
الان دخترم 8ماهشه من دوست دارم برم انتخاب واحد کنم واسه دانشگاه شوهرم نمیزاره میگه بچتو کی میخواد نگه داره.شوهرم23سالشه خودم 19سالمه
اگه غلط املایی داشتم ببخشید