پس فردا سالگرد ازدواجمه به شوهرم گفتم جمعه بیا دو تایی باشبم من و تو , قبلش بهش گفته بودم بریم مسافرت گفت پول ندارم ، داشتیم تو خونه حرفذمیزدیم گفتم بیا بریم بیرون غذا بخوریم بیایم گفت خوصله بیرون رفتن ندارن یه جا اطراف تهران دارن اخر خفته ها با خانوادس میره اونجا اومد خونه میخواست بره دید تمایلی نذارم نرفت ، حرف شمال شد گفتم میای ویلا یکی از فامیلو بگیریم بریم قبول کرد زمگ زد به فامیلشون و قرار شد اگه کلید خواست بره ازش بگیره تا قطع کرد گفت مسافرت دو نفره حوصلم سر میره من چون ماهذعسل نرفتم و دم سالگردمه خیلی دوست داشتم دونفره برم یهو عصبانی شد که چرا همش میگم دو نفره و با من حوصلش سر میره و گفت انقدر تو زندگی برات خرج کردم که دیگه نباید توقع داشته باشم سالکردم برام کاری کنه من خیلی ناراحت شدم و با هم دعوامون شد وگفت هیچکاری برام نمیکنه میگفت تو بی چشم و رویی گفتم خب خرج خونه وظیفه مرده بده ولی بابت اونم منت سرم گذاشت الانم قهر کرد رفت همون جایی که گفتم اطراف تهران دارن خانوادش اونجان ، حالا من تا اخر هفته تنهام روز سالگردمم پیشم نیست