من زمستون سال95 با یکی از فامیلامون ک تفریبا پسرعموم میشد برا آشنایی و ازدواج دوست شدیم،ازم ی خورده بزرگتر ولی قبلا دوس دخترداشته و حتی خانوادش واسش میخاستن نامزدش کنن،بعد ما دوست شدیم دوستم هم ی ناه بعد این ماجراهافهمید که درخواستشو قبول کردم براآشنایی بعد دوستم عشقشو توهمون سال از دست دادو به دوماه نکشیدبادونفر دوست شد،و هنوز که به سالگردش نرسید باپنج نفر دوست شد وبهم زد،و از ماجرا من و دوست پسرم خبر داشت بعد تابستون شد رفت خدمت و منم خونه خودمون نبودم کل تابستون خونه عمه هام و عموهام بودم،بعدش که ارمدم دیدم همه از ماجراماخبردارن که باهمیم و عیراز اون و دخترعموم کسی خبر نداشت و واقعا درحقم نامردی کرد،رفتیم سینما به همه گفت،واسم خوراکی می اورد به همه گفت و... تا خانوادم فهمیدن و... و ماهم نامزد شدیم الان ولی واقعا درحقم نامردی کرد و حتی میدونم به نامزدم چشم داشت چون از حرفاش معلوم بود مثلا میگفت توبهش نمی یایی اون چهارشونه اس تو لاغروریزه ای باید ی دختر مثل هیکل من بهش می یاد،یا حتی میگفت اسماتون بهم نمی یاد،و حتی میگفت خیلی شانس داری توک این میخادت
الان ک نامزدیم هم حتی انگشترمو ک دیدگفت ای بدنیست من فک کردم ی چیز قشنگ بیارن بااین حال ک خیلی انگشترم قشنگه و همه میگن،من چیزی بهش نمیگم چون نمیخام باهاش حرف بزنم حتی حرف ک بام میزنه نگاش نمیکنم و بابله و خیر جرابشو میدم
نامزدمم میگه دوس ندارم بیاد توزندگیمون هیچ وقت خودمم دوست ندارم ولی خودشو خیلی میچسبونه بهمون
میخام بهش بگم ک دی نمیخام باهات رابطه ای داشته باشم به خاطر کارایی ک درحقم کردی