خونه مادرشوهرش هستم باردارم زن همسایمون اومدههی میگه آره شوهرت همبازی پسرم بود دخترم ساکته و....قسمت نشد پسر مادرشوهرش بگیرتش و...منم حرصمیخوردم کثافت زنه تا مادرشوهرم میرفت اشپزخونه میگفت میآمد میگفت آره داشتم میگفتم به عرویت دخترمو کل محل میخواستنمیخواستم..آلن رفتن ازاین محل ولی خونه دارن تا بستونا میان اینجا دخترش توی محل جدیددرس میخونه...چی بگم دلم گرفت از دستش
تیکر تولد یک سالگی .....من فرزندم را به بی بدیل ترین حالت ممکن دوست دارم..آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمیشوی، به من امیدوار باش_ زمر/53