2777
2789
عنوان

من واحساساتم

502 بازدید | 47 پست

سلام صرفا واسه اروم شدن این تاپیک وزدم 

امروز دعوت بودیم خونه دخترخاله شوهرم اول که واردشدم خیلی خجالت کشیدم همین کنار بادونفردست دادم واحوالپرسی کردم ونشستم  زنداداشمم کنارزنداداشش نشسته بود درست یادم نیست جلوپام بلندشدن یانه ولی چون من تنهایی واردجمع شدم که همه نگاهاشون به درورودییه سریع دست دادم ونشستم زنداداشمم نشست سرجاشواصلانیومد کنارم بشینه 

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

دخترخاله شوهرم واسه چشم روشنی منزل جدیدمهمونی گرفته بودوتقریبا یه شصت تاخانوم دعوت بودن کم کم بقیه اومدن واونجاپرشد سالنش چهارتافرش سه درچهارانداخته اونجاپرشد اتاق پذیراییشم پرشد که دوتافرش میخوره

بعدکه مادرشوهرم نشیت بااطرافیانش احوالپرسی کردمنم انگارهویجم انگارروحم دیدم اصلن نگام نمیکنه من باهاش احوالپرسی کردم نشستم روبروش واون تکیه داد بعدکنارش جابودیه کوچولو خانومی که سمت راستش بودگفتم میشه یه کم بکشین اونورجاهست منم بشینم وجابازکردنشستم پیش مادرشوهرم 

خوب محلشون نذاشتی ناراحت شدن

نه من کلا واردجمع شدنی سختمه باهمه دست بدم اخلاقم همینه فقط لفظی احوالپرسی میکنم مادرزنداداشم کنارم بودباهاش دست دادم بلزنداداشمم احوالپرسی کردم فقط کنارش جانبودنشستم کنارمادرش

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792