2777
2789
عنوان

بیایین خاطره زایمان و بگم

1409 بازدید | 28 پست

سلام دوستان بالاخره روزی رسید منم بیام و خاطره زایمانم و تعریف کنم 

به شدت پیگیر بودم که سز بشم بخاطر همین رفتم یزد بیمارستان مرتاض چند روزم اونجا خونه گرفتیم تا رفتم دنبال نامه فوبیا واسه بیمارستان تا قبول کنن سز بشم که بالاخره نامه رو گرفتم و رفتم پیش دکتر عقیلی تا تاریخ سز و هماهنگ کنم که قرار شد هفتم ساعت شش و نیم صبح برم بیمارستان بستری شم دو روز دیگه هم همونجا موندیم تا هفتم بشه عصر ششم ساعت هفت یه سوپ خوردم و تا دوازده شب فقط اب دوزاده خوابیدم ساعت 2 بود که با درد از خواب بیدار شدم 

درد میگرفت و ول میکرد اما چون از این دردهای کاذب زیاد تجربه کرده بودم فکرشم نمیکردم درد زایمان باشه بالاخره تا پنج صبح بدون اینکه به کسی چیزی بگم تحمل کردم پنج رفتم دوش بگیرم همینکه زیر دوش اب گرم رفتم دردام شدید تر شد بازم به درد زایمان شک نکردم اومدم بیرون از حموم دیگه داشتم واقعا مرگ و میدیدم ساعتا رو چک کردم دیدم دردام نزدیک به همه دیگه باگریه شوهرم و مادرم و از خواب بیدار کردم که بریم

فاصلمون تا بیمارستان زیاد نبود و پنج دقیقه بعد رسیدیم سریع رفتم اوژانس اومدن با ولیچر بردنم بخش زایمان 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

رفتم بخش زایمان توضیح دادم که نامه سز دارم و برای امروزه اما درد دارم که نوار قلب و گرفتن و در حین نوار قلب گرفتن کلی درد داشتم وجیغ زدم که پرستار زنگ زد به دکترم و گفت درداش شروع شده و نزدیک به هم هستن بعد ازم پرسید اجازه معاینه میدی که گفتم به هیچ عنوان فقط بگید دکتر زود بیاااااد

خوش قدم باشه عزیزم انشاا...سایتون ۱۰۰۰سال بالاسرش باشه😍😍

انشاا...منم بیام خاطره زایمان طبیعیمو بنویسم تو دی ماه😁

بعد1سال و 1ماه انتظار بالاخره خدا فرشتشو گذاشت تودلم خدا خودتم مواظبش باش خدایا ممنونتم🙏🙏🙏
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز