خودم هم ساعت اماده شدم رفتم اونجا بازم یه کم جمع و جور کردم دیدم هنوز مهمونای خودشون هیشکی نیومده . فرستادم شوهرم شیرینی هم خرید . منم خیال راحت که مامانم گفته همه چیز و چیده توی کمد. نشستم . یه دفعه دیدم مامانم حولشو ور داشته داره میره حموم 🤤🤤. گفتم الان میخوای بری حموم ؟ گفت از صبح وقت نکردم . گفتم وا .مگه چکار کردی از صبح ؟گفت هیچی ناهار پختم و اینا .منم بحث نکردم . اونم رفت حموم