بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
تروخدا جلو شوهراتونو نگیرید بزارید از بودنشون لذت ببرن بخدا پدرمادرامون تا آخر عمرمون پیشمون نمیمونن مادر من همین الان خبر دادن وضعیتش خیلی بد شده دارم دیونه میشم تو شهر غریب تمام وجودم عذاب وجدانه که کنارش نبودم بهش نرسیدم بخدا دنیا خیلی بی ارزشه تا میتونین خوبی کنین احترام بگیرید ضرر نمیکنین به والله
هر چیزی در حد تعادلش خوبه وابستگی بیش از اندازه هم اصلا خوب نیست حالا چه وابستگی زیاد دختر به خانواد ...
من با رابطه همسرم با خانواده اش هیچ مشکلی ندارم علی رغم اینکه هر شب بهشون سر می زنه و در تمام امور ازشون مشورت می خواد نه تنها مشکل ندارم که خوشحالم هستم اما اینکه کسی حسرت چیزی رو به دل همسرش بذاره به نظرم ربطی به این مساله نداره اون در هر شرایطی بده چه با وابستگی حسرت بذاری چه بدون وابستگی ----- عموما مشکل عده ای از عروسها اینه که چون خودشون با خانواده شوهر مشکل دارن دوست دارن با دور کردن پسر از پدر و مادرش قدرتشون رو به رخ خانواده شوهر بکشن ، این به نظر من خیلی خیلی بد تر از اون مسائلیه که شما مطرح کردید.
مگه وابستگی به پدر و مادر ایرادی داره؟؟ به نظرم شما باید برای خودت یه برنامه ای بذاری که از وابستگی ...
بلع عزیزم وابستگی کسیکه خودش تشکیل خونواده داده ایراد داره شما احتمالا این شرایط رو نداشتین که حتی تو ۴سال زندگیتون یک مسافرت کوچیک هم بت شوهرتون نتونین برین و همه جا باید باشن و اگر تنها برین شوهرم کتمان میکنع که مبادا ناراحت بشن کوچکترین مسایل زندگیمون رو به اونا میگه و دخالتشون تو همه جای زندکیمون هست برالباسای شوهرم هم قبل من مادرش نظر میده تا این حد بخوام اعتراض هم بکنم یک جنگ و دفوای شدیدی باید بکنیم لینارو درک میکنین
تروخدا جلو شوهراتونو نگیرید بزارید از بودنشون لذت ببرن بخدا پدرمادرامون تا آخر عمرمون پیشمون نمیمونن ...
من چیزی از احترام تا حالا کم نذاشتم ولی شوهرم رو هم هیچوقت متعلق به خودم ندونستم چون شوهرم اصلا باور نداره که ۴ساله ازونا جداشده صبح قبل از همه مادرشوهرم زنگ میرنه به شوهرم و شوهرم برنامه شو به اون میگه که قراره چیکارا بکنه و هرروز هم باید خانوم رو بگردونه این شده زندگی من
من با رابطه همسرم با خانواده اش هیچ مشکلی ندارم علی رغم اینکه هر شب بهشون سر می زنه و در تمام امور ...
عزیزم من خودم مادر یه پسرم و در اینده ان شاءالله مادرشوهر خواهم شد اصلا موافق دوری شوهرم از خانواده اش نیستم شوهر منم با خواهرا و مادرش خیلی صمیمی همستن خیلی مشورت میکنن اب میخوریم اونا خبر دارن درصورتی که مادرشوهر من یه اخلاقی داره کاری بخواد بکنه به ما نمیگه چون فکر میکنه چشم میخوره بازم اینا برام مهم نیست اینکه گفتم حسرت واسطه این گفتم که شوهرمن هم خیلی به خانواده اش وابسته اس بارها هم باهتش صحبت کردم ولی بی فایده اس من اگه بگم حسرت یه پارک رفتن یه مسافرت دو نفره به دلم مونده شاید بگی چقدر بچه ای که حسرت اینحور چیزارو میخوری ولی منم جوونم یه بار قراره جوونی کنم و زندگی کنم
من حاضرم هرشب بریم به مادرشوهرم سر بزنیم ولی ازهر پنج بار مسافرتمون یه بار با اونا بریم یا هرچیز دیگه این یهنمونه از وابستگی شوهرم بودشاید ازنظر خیلیا کوچیک بیاد ولی منو داره افسرده میکنه
من بعد پنج سال عید با شوهرمو پسرم تنها رفتیم مسافرت مادرشوهرم بنا بر دلایلی نتونست بیاد وگرنه اونم میومد حتما باورتون نمیشه مثل بچه هایی بودم که بدون مامانشون رفتن بیرون همش میترسیدم انقدر با مادرشوهر رفتیم دیگه خودمم عادت کردم ولی با اونا بهم خوش نمیگذره مسافرتی که خودمون رفتی خیلی عالی بود هنوزم از یاداوریش لبخند میزنم و دلم شاد میشه ولی فکر کنم حالا حالا ها دیگه اتفاق نیفته
عزیزم من خودم مادر یه پسرم و در اینده ان شاءالله مادرشوهر خواهم شد اصلا موافق دوری شوهرم از خانواده ...
عزیزم دقیقا مشکل منه 😑😑 من بارها با منطق بدون عصبانیت ازش خواستم سالی دوبار بریم مسافرت یکبار با اونا یکبار تنها این اناظار زیادیه میگه من تا اخر عمرم ازونا جدا نمیشم و هرجا برم با اونا میرم بنظرتون این منطقیه تا این حد وابستگی مگه ما میگیم میخوایم جداشون کنیم من با اینکه دخترم و برای مادرم میمیرم تا این حد وابسته نیستم و درک میکنم که من زندگی تشکیل دادم و قرار نیس تا اخر عمرم مادرو پدرم بشینن وسط زندگی من و به همه چی نظر بدن و حرف اول رو بزنن