2777
2789
عنوان

داستان واقعی...

1086 بازدید | 20 پست

ته پياز و رنده را پَرت كردم توى سينك ظرفشويى، اشك از  چشم وچارم جارى بود. در يخچال را باز كردم و تخم‌مرغ را شكستم روى گوشت، روغن را ريختم توى ماهيتابه و اوّلين كُتلت را كف دستم پهن كردم و خواباندم كف‌اش. براى خودش جِلز جِلز خفيفى كرد كه زنگ در را زدند...


پدرم بود. بازم نان تازه آورده بود. نه من و نه اصغر، حس و حال صف نانوايى را نداشتيم. مى‌گفت «نون خوب خيلى مهمه! من كه بازنشسته‌ام و كارى ندارم، هر وقت براى خودمون گرفتم، براى شما هم مى‌گيرم.» در مى‌زد و نان را همان دم در مى‌داد و مى‌رفت. هيچ‌وقت هم بالا نمى‌آمد؛ هيچ‌وقت.


... آن روز دستم چرب بود، اصغر در را باز كرد و دويد توى راه‌پله. پدرم را خيلى دوست داشت. كلا پدرم از آن‌جور آدم‌هاست كه بيشترِ آدم‌ها دوستش دارند، البته اين زياد شامل مادرم نمى‌شود. صداى اصغر از توى راه‌پله مى‌آمد كه به اصرار تعارف مى‌كرد و پدر و مادرم را براى شام دعوت مى‌كرد بالا. براى يك لحظه خشكم زد! ما خانواده سرد و نچسبى هستيم. همديگر را نمى‌بوسيم، بغل نمى‌كنيم، قربان صدقه هم نمى‌رويم و از همه مهم‌تر سرزده و بدون دعوت جايى نمى‌رويم؛ درست برعكس خانواده شوهرم! خانواده اصغر اين‌جورى نبودند؛ در مى‌زدند و مى‌آمدند تو. روزى هفده‌بار با هم تلفنى حرف مى‌زدند، قربان صدقه هم مى‌رفتند و قبيله‌اى بودند. براى همين هم اصغر نمى‌فهميد كارى كه داشت مى‌كرد مغاير اصول تربيتى من بود و هِى اصرار مى‌كرد، اصرار مى‌كرد...


آخرسر در باز شد و پدر و مادرم وارد شدند... من اصلا خوشحال نشدم! خانه نامرتب بود، خسته بودم، تازه از سر كار برگشته بودم، توى يخچال ميوه نداشتيم... چيزهايى كه الان وقتى فكرش را مى‌كنم خنده‌دار به نظر مى‌آيد، اما آن روز لعنتى خيلى مهم به نظر مى‌رسيد... اصغر توى آشپزخانه آمد تا براى مهمان‌ها چاى بريزد كه اخم‌هاى درهم رفته مرا ديد. ازش پرسيدم: «براى چى اينقدر اصرار كردى؟»


گفت: «خُب ديدم كتلت داريم، گفتم با هم بخوريم.»


گفتم: «ولى من اين كتلت‌هارو براى فردا هم درست كردم.»


گفت: «حالا مگه چى شده؟»


گفتم: «چيزى نيست، اما...»


در يخچال را باز كردم و چند تا گوجه فرنگى را با عصبانيت بيرون آوردم و زير آب گرفتم. پدرم سرش را توى آشپزخانه كرد و گفت : «دخترجون، ببخشيد كه مزاحمت شديم. مى‌خواى نون‌هارو برات ببرم؟» تازه يادم افتاد كه حتى به آنها سلام هم نكرده بودم. تمام شب عين دو تا جوجه كوچولو روى مبل كِز كرده بودند. وقتى شام آماده شد، پدرم يك كتلت بيشتر برنداشت. مادرم هم به بهانه گياه‌خوارى چند قاشق سالاد كنار بشقابش ريخت و بازى بازى كرد. خورده و نخورده خداحافظى كردند و رفتند و اين داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت...


چند روز پيش داشتم كتلت درست مى‌كردم كه فكرش مثل برق از سرم گذشت. با خودم گفتم «نكنه وقتى با اصغر حرف مى‌زدم پدرم صحبت‌هاى مارو شنيده بود؟ نكنه براى همين شام نخورد؟» از تصورش مهره‌هاى پشتم تير كشيد و دردى مثل دشنه در دلم نشست. به خودم گفتم «راستى چرا هيچ‌وقت براى اون نون سنگك‌ها ازش تشكر نكردم؟! واقعآ چهار تا كتلت چه اهميتى داشت؟» حقيقت مثل يك تكه آجر توى صورتم مى‌خورد... من آدم زمختى هستم. زمختى يعنى ندانستن قدر لحظه‌ها، يعنى نفهميدن اهميت چيزها، يعنى توجه به جزئيات احمقانه و نديدن مهم‌ترين‌ها.


حالا ديگر چه اهميتى داشت كه اين سر دنيا وسط آشپزخانه خالى، چنگال به دست كنار ماهيتابه‌اى كه بوى كتلت مى‌داد، آه بكشم... آخر... لعنتى...! چقدر دلم تنگ شده برايشان؛ فقط... فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو مى‌آمدند، ديگر چه اهميتى داشت خانه تميز بود يا نه... ميوه داشتيم يا نه... همه‌چيز كافى بود. من بودم و بوى عطر روسرى مادرم، دست پدرم و نان سنگك... پدرم راست مى‌گفت؛ نان خوب خيلى مهم است.


من اين روزها هر قدر بخواهم مى‌توانم كتلت درست كنم، اما كسى زنگ اين در را نخواهد زد؛ كسى كه توى دستانش نان سنگك گرم و تازه و بى‌منتى بود كه بوى مهربانى مى‌داد... اما ديگر چه اهميتى دارد؟ چيزهايى هست كه وقتى از دستش دادى، اهميت‌اش را تازه مى‌فهمى...

احتراما،قدیمی ترین کاربرمَردِسایت،O2shOmaL کانال 🖤تلگراام بنده،دیدنش خالی از لطف نیست...

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

بسیار زیبابود

من امشب اولین شبی هست که توی خونه خودم هستم....قبلا با خانواده همسرم یکجا زندگی میکنم...

خیلی استرس مهمون دارم

خیلی دلم کشید مامان بابام رو فرداشب دعوت کنم😊

من در کشوری زندگی میکنم که قانون فقط برای فقرا اجرا میشود.ثروتمندان گویی از اجرای قانون در امان هستند.
دوستان کسی هست که قبل پریود سینه هاش سفت شه درد بگیره بخدا خییییلی میترسم خطرناکه؟؟؟ انقد گریه کردم ...

وا ...اره من همیشه اینجوریم..یعنی تابحال اینجوری نشده بودی😕

😊زیادی خوب نباش داستان میشه😊

خیلی زیبا بود... ممنون استارتر عزیز... چقد خوبه به جای تاپیک های بی محتوا همچین مطالبی گذاشته بشه... 

❤... عهد می بندم زمانی که نه زود است نه دیر...مهربانی حاکم کلّ مناطق می شود..  ❤
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792