تصورم از بچگی راجب ازدواج اینه شب ی گوشه دنج خونه ک ساکت و آروم پیش شوهرت نشسته باشی و یا فیلم ببینی یا کنارش باشی و باهاش حرف بزنی
از اول اوج لذت و ارامش رو تو این موقعیت می دیدم
الان ک عقد کردم عاشق شبایی ام ک میاد پیشم دو نفری پیش هم یا فیلم میبینم یا باهم حرف میزنیم 😍
جدیدا ی بدبختی اضافه شده بهم هر چی پتو روم باشه باز انگار سردمه باید گرما بدنش باشه تا خوابم ببره