بابای حدیث به مانانش گفت قضیه خواستگار حدیث مشکوکه خیلی طول کشیده...حدیثم شنید رفت به خواستگارش گفت دیگه همه چی تمومهاونم به دروغ گفت مادرم از ترکیه برگشته
بعد رفت به باباش و زن باباش گفت بیایین خواستگاری به عنوان مامان واقعی من....یه مشت دروغم تحویل اونا داد گفت چون مامانم میخواد شوهر کنه به اون نمیگم اونم قبول کردن