مثل اينكه گير بدم تو شمال خرما دربياد خب نميشه حالا محاله چون شرايطش نيست ، بچه دار شدن ما هم همينطور هرچند كه چيز عادي و طبيعي و حق مسلم هر زن اما شرايطش نيست نميشه حالا هي زاري كنيم هي ناراحتي كنيم فايده اي نداره كه هيچ چند تا ضرر داشت كه واسه من تو اولويت بود اوليش اينكه زندگيه خوبمون داشت نابود ميشد دوميش اينكه من تازه خاله شده بودم همسرم دايي شده بود اما افسردگي باعث شده بود حتي نتونيم لذت خاله شدنو دايي شدنو ببريم
واسه همين شروع كردم رفتم دوباره سركار كارهاي عادي زندگيمو شروع كردم
و تصميم گرفتيم فقط براي يك بار ديگه شانسمونو امتحان كنيم اگر نتيجه گرفتي كه خلاص اگرم نه به زندگيمون ادامه بديم بدون حسرت و اون موقع شايد اصلا به گرفتن فرزند خونده فكر ميكرديم
ما نخواستيم عمرمونو صرف درمان كنيم و ديديم استرس اين پروسه خيلي زياده و تحملش بيشتر از يك بار ديگه جز اينكه مارو نابود كنه فايده اي هم ممكنه نداشته باشه.
تازه روزي كه خواستيم بريم سفر باز اولويت رو رو درمان نذاشتيم چون حقيقتا اصلا حتي به اندازه ذره اي اميد نداشتيم كه مثبت بشه فقط گفتيم حالا كه ويزا داريم ميريم هم ميگرديم هم شانسمونو براي اخرين بار امتحان ميكنيم
ما رفتيم سفر من به دكترم زنگ زدم كه من اومدم تعجب كرد گفت چرا خبر ندادي گفتم مطمىن نيستم هنوز
خلاصه رفتم ويزيتو دستور دارو رو گرفتم دارو هارو استفاده كردم
پروژسترونا و اسپيرينو يه خط در ميون استفاده كردم همش ميگفتم نميشه خودمو مقيد نكردم
روز اولين سونو دكتر گفت تخمكا عاليه فردا پانكچر
روز نه سيكلم پانكچر شدم روز ده زنگ زدم نميخام انتقال بدم به اصرار دكترم انتقال دادم
بقيشم كه ميدونيد خدا خواست و مثبت شد
همه اينارو گفتم بدونيد كه منم شرايط روحيم بهتر از شماها نبود
اما اينو بگم روزي كه بي بي چك هاله انداخت دو روز قبل از موعد ازمايش بود من تعجب كردم و يكم خوشحال شدم
از روزي كه از بارداريم مطمىن شدم و سونو رفتم خب مثل هر زن ديگه اي وقتي قلبشو ديدم اشك شوق ريختم اما واقعا تجربه اي نبود تا حالا برام كه ارزش يك قطره از اشكهاي پارسالمو داشته باشه
ناشكر نيستم اما الان فك ميكنم كه خب جالبه خيلي شيرينو دلچسبه كه يه قلب تو بدنت بزنه و تو بشي مادرش
ولي باز هم ارزش اينو نداشت كه من اين همه زندگيو به خودم و خونواده هامون زهر كردم نه اينكه الان خرم از پل گذشته اينو ميگم نه بخدا من هنوز دوماهه حاملم و تا نه ماه راه زياده و كسي از خواست خدا و اخر كار خبر نداره
من زماني كه دوباره تصميم گرفتم زندگي كنم و غمو از خودم دور كنم به همه اينا فك كردم