2777
2789
عنوان

امید زندگی .....(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 155826 بازدید | 10472 پست

یادتون باشه بچه ها ما یا به نتیجه میرسیم یا خدایی نکرده نه این وسط خودتونو نابود نکنین وخیلی درگیر نشین همون بچه ها به مادرانی با انرژی نیاز دارن پس توکلتون به خدا باشه و از داشته هاتون و جوونیتون لذت ببرین

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

سلام دوستان

فاطيما جون خيلي متاسفم عزيزم هممون ميدونيم كه چيزي نميتونه تسكينت بده جز گذر زمان

هر ادمي روحياتش با بقيه فرق ميكنه اما چون ما هممون يه مشكل مشترك داريم به خودم اجازه ميدم كه اينارو بهتون بگم

من يه دختر فوق العاده شاد و خنده رو بودم هيچ چي تو زندگي متاهلي نتونست منو به اندازه اين مشكل ناراحت كنه البته اينم بگم كه من و همسرم بعد از بيوپسي منفي كمي ناراحت شديم و با اينكه همون روز خبر بارداريه خواهر شوهرم و به ترتيب دوستامونو پشت سر هم ميشنيديم باعث نميشد كه غمگين بشيم ولي قرار گذاشتيم كه تلاشمون رو بكنيم يا نتيجه ميگيرم يا نه و با هم صحبت كردم گفتيم ما بالاخره ممكنه تو روزهاي ميانسالي كه همه دورو برمون با بچه هاشون سرگرمن و كمتر با ما وقت بگذرونن احساس تنهايي و افسردگي كنيم ولي لزومي نداره از الان خودمون خودمونو افسرده كنيم الان كه جوونيم با يه پارك رفتن و قدم زدن و بستني خوردنم با هم خوشحاليم چه برسه اينكه خيلي دوست و فاميل و رفت و امد داريم و فعلا تنها نيستيم پس تا روز پيري زندگي ميكنيم و غصه نميخوريم

اما پارسال بعد از اولين ميكرو من خيلي خيلي حالم بد بود اول به دليل اينكه ما پول چهار تا ميكرو تو ايرانو هزينه كرده بوديم دوم اينكه اين داروها منو بشدت افسرده كرد و اصلا ديگه موضوع بچه نبود 

من تو كارمم يهو بي دليل گريم ميگرفت و حالم بد بود

كلا يه حال بدي تو بهترين شرايط هم همراه من بود و همسرم هم كم كم تبديل شد به يه ادم افسرده اما سعي ميكرد خودشو كنترل كنه

بعد از سه چهار ماه ديدم نميشه قولم رو فراموش كردم دارم خودمو نابود ميكنم من كه اينهمه عاشق كارم بودمو درس خونده بودم به راحتي كارمو ول كردم و تو خونه درو ديوارو نگاه ميكردم.

تصميم گرفتم كه دوباره زندگي كنم اما نه بخاطر بچه بخاطر خودمو همسرم و خونواده هامون

من اب شدن ذره ذره خونواده هامونو بخاطر ناراحتيه ما ديدم

با خودم فك كردم ديدم من هميشه بچه دوست داشتم مثل همه زنها اما اولويت ازدواج كردن من كه بچه نبوده اصلا از كجا معلوم كه بچه داشتم اينقدر زندگي اروم و خوبي داشتم

من همسرم يه مرد فوق العادس روشنفكر انسان اصلا تفاوتي بين مرد و زن قاىل نيست و همين باعث ميشه كه يه زن تو خونه امنيت كامل داشته باشه پس چرا من بايد داشته هامو زير پا بزارم گير بدم به يه چيز نشدني

مثل اينكه گير بدم تو شمال خرما دربياد خب نميشه حالا محاله چون شرايطش نيست ، بچه دار شدن ما هم همينطور هرچند كه چيز عادي و طبيعي و حق مسلم هر زن اما شرايطش نيست نميشه حالا هي زاري كنيم هي ناراحتي كنيم فايده اي نداره كه هيچ چند تا ضرر داشت كه واسه من تو اولويت بود اوليش اينكه زندگيه خوبمون داشت نابود ميشد دوميش اينكه من تازه خاله شده بودم همسرم دايي شده بود اما افسردگي باعث شده بود حتي نتونيم لذت خاله شدنو دايي شدنو ببريم

واسه همين شروع كردم رفتم دوباره سركار كارهاي عادي زندگيمو شروع كردم

و تصميم گرفتيم فقط براي يك بار ديگه شانسمونو امتحان كنيم اگر نتيجه گرفتي كه خلاص اگرم نه به زندگيمون ادامه بديم بدون حسرت و اون موقع شايد اصلا به گرفتن فرزند خونده فكر ميكرديم

ما نخواستيم عمرمونو صرف درمان كنيم و ديديم استرس اين پروسه خيلي زياده و تحملش بيشتر از يك بار ديگه جز اينكه مارو نابود كنه فايده اي هم ممكنه نداشته باشه.

تازه روزي كه خواستيم بريم سفر باز اولويت رو رو درمان نذاشتيم چون حقيقتا اصلا حتي به اندازه ذره اي اميد نداشتيم كه مثبت بشه فقط گفتيم حالا كه ويزا داريم ميريم هم ميگرديم هم شانسمونو براي اخرين بار امتحان ميكنيم

ما رفتيم سفر من به دكترم زنگ زدم كه من اومدم تعجب كرد گفت چرا خبر ندادي گفتم مطمىن نيستم هنوز

خلاصه رفتم ويزيتو دستور دارو رو گرفتم دارو هارو استفاده كردم

پروژسترونا و اسپيرينو يه خط در ميون استفاده كردم همش ميگفتم نميشه خودمو مقيد نكردم

روز اولين سونو دكتر گفت تخمكا عاليه فردا پانكچر

روز نه سيكلم پانكچر شدم روز ده زنگ زدم نميخام انتقال بدم به اصرار دكترم انتقال دادم

بقيشم كه ميدونيد خدا خواست و مثبت شد

همه اينارو گفتم بدونيد كه منم شرايط روحيم بهتر از شماها نبود

اما اينو بگم روزي كه بي بي چك هاله انداخت دو روز قبل از موعد ازمايش بود من تعجب كردم و يكم خوشحال شدم 

از روزي كه از بارداريم مطمىن شدم و سونو رفتم خب مثل هر زن ديگه اي وقتي قلبشو ديدم اشك شوق ريختم اما واقعا تجربه اي نبود تا حالا برام كه ارزش يك قطره از اشكهاي پارسالمو داشته باشه

ناشكر نيستم اما الان فك ميكنم كه خب جالبه خيلي شيرينو دلچسبه كه يه قلب تو بدنت بزنه و تو بشي مادرش

ولي باز هم ارزش اينو نداشت كه من اين همه زندگيو به خودم و خونواده هامون زهر كردم نه اينكه الان خرم از پل گذشته اينو ميگم نه بخدا من هنوز دوماهه حاملم و تا نه ماه راه زياده و كسي از خواست خدا و اخر كار خبر نداره

من زماني كه دوباره تصميم گرفتم زندگي كنم و غمو از خودم دور كنم به همه اينا فك كردم

الانم اصلا قصدم نصيحت نيست كه من كوچكترينم تو شماها از خانوميو تجربه

فقط خواستم به عنوان كسي كه همدردتونه بهتون بگم امروزو خوش باشيد واسه فرداتون تا جايي برنامه ريزي كنيد كه ممكنه بيشتر از اونو بسپريد به گذر زمان براي درمانتون يه زمان و تعدادي رو درتظر بگيريد عمرتونو حروم دكترا نكنيد

با عشقتون عشق كنيد

چقدر دختر پسرهايي كه حسرت ميكشن يه شبو كنار عشقشون صبح كنن بگن و بخندن اما موقعيتشون جور نميشه به هر دليلي

پس هميشه فك كنيد دو تا تازه عروس دوماديد و با زندگيتون كيف كنيد

راستي يه چيز جالب كه تو كشور ما چون وظيفس كه دانشگاه بري شوهر كني بچه بياري ما اينقدر به اين قضيه فكر ميكنيم و همش ميترسيم دير بشه

جالبه كه جاهاي ديگه حتي ازت نميپرسن فلاني شوهرته ميبينن يه پارتنر داري فقط همين چه برسه به اينكه بپرسن بچه داري يا نه و اين خودش خيلي تاثير داره و ادم ميفهمه اصلا مهم نيست كه بچه نداره و كمتر بهش فكر ميكنه منظورم اينه بيشتر حساسيت ما رو اين موضوع بخاطر فرهنگمونه كه ميتونيم از خودمون شروع كنيم و به بقيه هم ياد بديم كه اول تو زندگي كسي دخالت نكنن و سوالهاي خصوصي نپرسن دوم اينكه حساسيتمون رو رو اين موضوع كم كنيم

ما با اينكه خيلي پر رفت و امد هستيم به جز خونواده هاي خودمون كسي مشكل مارو نميدونست و بعد از هشت نه سال ازدواج همه فكر ميكردن ما خودمون نميخوايم البته بگم اينو هستن كسايي دورو برمون كه واقعا نميخوان بچه دار بشن حتي شدنو به محض يك روز عقب انداختن سقط كردن

الانم فك ميكنن غافلگير شديم و نميخواستيم.

من يه امپول گونال اف ٤٥٠ دارم كه فقط يه ٧٥ تاييش ازش استفاده كردم بقيش دست نخورده مونده و  چون سر سوزناش هر دفعه تزريق عوض ميشه كاملا بهداشتي ميتونيد استفاده كنيد

اگر كسي خواست ميتونم تقديمش كنم

چون به نسبت گرونه حيفم اومد فاسد بشه 

دوست دارم كسي ازش استفاده كنه

هر كي خواست بهم پيام بده من تهران هستم به دستش ميرسونم

حتي ميشه بهم ادرس بديد با اژانس بفرستم اگه تمايل به ديدار نداريد .

از اول اومدم همينو بگم كه اين همه پر حرفي كردم 😃

آفای عزیز و مهربونم ان شاء اله خدا حافظ سلامتی شما و کوچولوی عزیزت باشه و 9 ماه بارداری رو به سلامتی سپری کنی...

ممنونم بابت همدردیت و دلسوزیت...کاملا با حرفاتون موافقم و چقد زیبا همه چیو یادآوری کردی ...بقول خودتون جدای از حس مادرانه که تو وجود هر زنی هست ، بچه دار شدن ی حس شیرینی که هممون دوس داریم تجربش کنیم  ولی فرهنگ زندگیمون باعث شده  حساسیتامون در این مورد بیشتر بشه و نتونیم اونطوری که باید زندگی شادی رو داشته باشیم...ولی امیدوارم خدا بهترینو و انچه رو که خودشون ارزو دارن و باهاش ارامش میگیرن نصیب دوستانم کنه ...آمین..


سوگند عزیزم خداروشکر که امیدت ناامید نشد و امیدی درون دلت زنده شد...ان شاء اله مابقی مسیرو به راحتی طی میکنی. نتیجه دلخواهتو میگیری...

عشق زیبا عزیزم متاسفم ولی خودتم میدونی تو این مسیر هر چیزی امکانش هست...

سوگند عزیزم خداروشکر که امیدت ناامید نشد و امیدی درون دلت زنده شد...ان شاء اله مابقی مسیرو به راحتی طی میکنی. نتیجه دلخواهتو میگیری...

عشق زیبا عزیزم  واقعا متاسفم ولی خودتم میدونی  در این مسیر هر اتفاقی ممکن بیفته ...ماها جز انتظار و صبوری کاری از دستمون بر نمیاد...ان شاء اله خدا خودش به بهترین نحو گره گشای مشکلمون بشه...

سلام آفا جون صحبتات فوق العاده زیبا بود و حقیقت ان شالله خدا به هممون کمک کنه روحیمونو حفظ کنیم و الان از زندگی و اطرافیانی که دوسشون داریم لذت ببریم من که هنوز وارد سیکل نشدم ان شالله خدا خودش به همه منتظرا نظر کنه

سلام بچه ها موقع بیوپسی و انتقال خیلی حال ادم بد میشه باید باخودمون همراه ببریم یا خیلی سخت نیست خودمون باشیم کافیع؟

واین که اقایون بعد بیوپسی درد دارن یا نه میتونن مثلا خودشون رانندگی کنن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز