2777
2789
عنوان

مادر بی وجدان😒😒😒

1407 بازدید | 48 پست

سلام

من اومدم یه عروسی

واقعا ناراحت شدم

مادر دوماد سر یه لج و لج بازی ساده نیومده عروسی پسرش

عروسی هم خلوت

واقعا دلگیره

کاربر عزیز اگه ناراحت میشی رپلایت کنم رپلای دونتو ببند....  یا یه گوشه تو امضات بنویس رپلای نکنین 😵😵😵.   فک میکنی خیلی شاخی رپلایت میکنی بعد میگی باشما نبودم         نخیر نظر دادی باید جواب بشنوی دیر اومدی نخوا زود بری😵شاید برا همین کاراته که اینجایی

تازه فرهنگی هم هست

کاربر عزیز اگه ناراحت میشی رپلایت کنم رپلای دونتو ببند....  یا یه گوشه تو امضات بنویس رپلای نکنین 😵😵😵.   فک میکنی خیلی شاخی رپلایت میکنی بعد میگی باشما نبودم         نخیر نظر دادی باید جواب بشنوی دیر اومدی نخوا زود بری😵شاید برا همین کاراته که اینجایی

عروس و دامادم سنی ندارن دختره۲۲ پسره۲۵اینا

قیافه هاشون کاملا ناراحته

کاربر عزیز اگه ناراحت میشی رپلایت کنم رپلای دونتو ببند....  یا یه گوشه تو امضات بنویس رپلای نکنین 😵😵😵.   فک میکنی خیلی شاخی رپلایت میکنی بعد میگی باشما نبودم         نخیر نظر دادی باید جواب بشنوی دیر اومدی نخوا زود بری😵شاید برا همین کاراته که اینجایی

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

مگه میشه سر یه لجبازی نرفته باشه عروسی پسرش... خدایا چه چیزایی آدم میبینه تو این زمونه☹☹☹☹😕😕

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
به ماچه به توچه

خو من دارم حرص میخورم

عروسی دوتا جوون این همه دلگیر

این همه خلوت

کاربر عزیز اگه ناراحت میشی رپلایت کنم رپلای دونتو ببند....  یا یه گوشه تو امضات بنویس رپلای نکنین 😵😵😵.   فک میکنی خیلی شاخی رپلایت میکنی بعد میگی باشما نبودم         نخیر نظر دادی باید جواب بشنوی دیر اومدی نخوا زود بری😵شاید برا همین کاراته که اینجایی

خب نمیشد عروسی رو بندازن عقب تا مادرشوهره رو راضی کنن

چو قناری به قفس یا چو پرستو به سفر؟                                 هیچ یک من چو کبوتر نه رهایم نه اسیر🙂                                  چیزی که وحشتناک بود حس می کردم                                                 نه زندهِ زنده هستم نه مُردهِ مرده  💔بهترین هرکس اون چیزیه که خودش دوست داره‌یه زوج جوون دیدین نگید " عه تو که از همسرت خیلی سرتری"دوستتون یه لباس خرید نگید "رنگ بهتر نداشت؟" و...بقیه که نباید به سلیقه ما زندگی کنن!کاری نکنیم که اطرافیانمون از ترس حرفای ما قید دوست داشتن هاشونو بزنن..تو زندگی آدما همیشه مرز های باریکی وجود دارن بین رک بودن و بیشعوری ، بین احترام و چاپلوسی ، بین اعتماد به نفس و خود شیفتگی ...این مرزها تعیین کننده ی بزرگی آدماست یادشون بگیریم.

ماه پیش عروسی پسردایی شوهرم بود

پدر داماد که بشه دایی شوهرم دوتا زن داره با زن اولی که بشه مادر داماد رابطه ش خوب نیست، عروسی پسرش نیومد

مادره بهترین عروسی رو واسه پسرش گرفت ولی جای خالی پدره قشنگ حس میشد،دلم خیلی واسه داماد سوخت

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108