ادامه22:
یک روز که توی محل کارم نشسته بودم تقریبا آبان سال 1390 بود خواهرم زنگ زد و گفت حمید باهاش تماس گرفته و در مورد من پرس و جو میکرده من واقعا متعجب شدم که حمید بعد از اینهمه سال چرا سراغ منو گرفته اون که دیگه ازدواج کرده و حالا بچه داره پس دنبال چیه از اونجایی که توی محیط کار نمیتونستم حرف بزنم به خواهرم گفتم شب بیا تا در موردش حرف بزنیم ...دل تو دلم نبود دوست داشتم تمام این ساعتها زود بگذره تا شب خواهرمو ببینم و بفهمم حمید چیکار داشته بر عکس اون شب خواهرم خونه مامانم نیومد گویا بچه ش مریض بوده و رفته بود دکتر میخواستم باهاش تماس بگیرم اما خجالت میکشیدم خواهرم بفهمه هنوز حمید برای من مهمه پس تصمیم گرفتم تحمل کنم تا اون روز هم تموم بشه و خواهرمو ببینم .....
خواهرم شب اومد و از من و مامانم خواست خوب به حرفهاش گوش کنیم اون گفت که حمید تماس گرفته و از خواهرم پرسیده آیا معصومه هنوز مجرده وقتی فهمیده بود من هنوز ازدواج نکردم گفته بود که تصمیم داره منو برای داییش خواستگاری کنه وقتی اینو شنیدم تمام بدنم میلرزید شوکه شده بودم مگه حمید دایی مجرد داشته ؟ پس چطور توی این مدت ما نمیدونستیم؟ خلاصه من که برای هر خواستگار بهانه ای میتراشیدم در جواب دایی حمید نتونستم حرفی بزنم ...قرار شد روز 15 آبان 1390 که عید قربان بود بیان برای خواستگاری اون روز دل تو دلم نبود وقتی در خونه رو زدن مامانم رفت و درو باز کرد مادر حمید به اتفاق مادربزرگ حمید و داییش (اسمش رضا بود) اومدن تو از پشت پنجره رضا رو دیدم مطمئن بودم جوابم به رضا مثبت خواهد بود مثل حمید خوش قیافه و با کلاس بود (البته خانواده من هم از نظر ظاهر شبیه پدر بودن و البته مادرم هم زن بسیار زیبایی بود و همین امر باعث شده بود تمام بچه ها زیبایی پدر و مادرو به ارث ببرن و مورد توجه بقیه قرار میگرفتیم)