2777
2789
عنوان

شکست عشقی

| مشاهده متن کامل بحث + 67223 بازدید | 1266 پست

ادامه21:

 اما از همون لحظه ورود مادرش کاملا متوجه مخالفت مادرش با این ازدواج شدم خانواده من هم که به توافق خانوداه ها اصرار زیادی داشتن از من خواستن عاقلانه فکر کنم و بدونم که اگه مادر پسر مخالف ازدواجی باشه اون ازدواج عاقبت خوشی نخواهد داشت به همین دلیل من به امیر جواب رد دادم اما امیر علت این پاسخ منفی منو مادر خودش میدونست و بعدها فهمیدم به دلیل لج بازی با خانوادش خونه رو ترک کرده و در مکانی که خانوادش خبر نداشتن خونه ای اجاره میکنه و تنهایی زندگی میکنه اما بعدها به اصرار خانوادش با دختری ازدواج میکنه اما گویا علاقه ای به اون دختر نداشته و با عکس هایی که از من داشته اون دخترو رنج میداده و مدام میگفته من اینو دوست دارم و به تو علاقه ای ندارم (در ادامه داستان خواهم گفت این اطلاعات و از کجا خبردار شدم) در همان مدت که امیر ازدواج کرده بود منو هم مورد آزار و اذیت خودش قرار میداد به نحوی که هر روز صبح موقع رفتن به محل کارم جلوی درب منزل ایستاده بود و تا محل کارم منو تعقیب میکرد و بعضی مواقع هم به محل کارم تماس میگرفت و وقتی به اتاقم وصل میکردن به من میگفت زندگیتو نابود خواهم کرد. من خیلی بهش اهمیت نمیدادم و به زندگی خودم ادامه میدادم مدتی گذشت و دیگه از امیر خبری نشد من هم خوشحال بودم که دیگه بیخیال من شده ......

ادامه22:

یک روز که توی محل کارم نشسته بودم تقریبا آبان سال 1390 بود خواهرم زنگ زد و گفت حمید باهاش تماس گرفته و در مورد من پرس و جو میکرده من واقعا متعجب شدم که حمید بعد از اینهمه سال چرا سراغ منو گرفته اون که دیگه ازدواج کرده و حالا بچه داره پس دنبال چیه از اونجایی که توی محیط کار نمیتونستم حرف بزنم به خواهرم گفتم شب بیا تا در موردش حرف بزنیم ...دل تو دلم نبود دوست داشتم تمام این ساعتها زود بگذره تا شب خواهرمو ببینم و بفهمم حمید چیکار داشته بر عکس اون شب خواهرم خونه مامانم نیومد گویا بچه ش مریض بوده و رفته بود دکتر میخواستم باهاش تماس بگیرم اما خجالت میکشیدم خواهرم بفهمه هنوز حمید برای من مهمه پس تصمیم گرفتم تحمل کنم تا اون روز هم تموم بشه و خواهرمو ببینم .....

 خواهرم شب اومد و از من و مامانم خواست خوب به حرفهاش گوش کنیم اون گفت که حمید تماس گرفته و از خواهرم پرسیده آیا معصومه هنوز مجرده وقتی فهمیده بود من هنوز ازدواج نکردم گفته بود که تصمیم داره منو برای داییش خواستگاری کنه وقتی اینو شنیدم تمام بدنم میلرزید شوکه شده بودم مگه حمید دایی مجرد داشته ؟ پس چطور توی این مدت ما نمیدونستیم؟ خلاصه من که برای هر خواستگار بهانه ای میتراشیدم در جواب دایی حمید نتونستم حرفی بزنم ...قرار شد روز 15 آبان 1390 که عید قربان بود بیان برای خواستگاری اون روز دل تو دلم نبود وقتی در خونه رو زدن مامانم رفت و درو باز کرد مادر حمید به اتفاق مادربزرگ حمید  و داییش (اسمش رضا بود) اومدن تو از پشت پنجره رضا رو دیدم مطمئن بودم جوابم به رضا مثبت خواهد بود مثل حمید خوش قیافه و با کلاس بود (البته خانواده من هم از نظر ظاهر شبیه پدر بودن و البته مادرم هم زن بسیار زیبایی بود و همین امر باعث شده بود تمام بچه ها زیبایی پدر و مادرو به ارث ببرن و مورد توجه بقیه قرار میگرفتیم)

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

ادامه23:

وقتی توی سالن پذیرایی نشستن، شروع به حرف زدن کردن ما قبلا خواهر رضارو میشناختیم (منظورم مادر حمید هست) واسه همین مامانم با خواهر رضا حرفهای زیادی برای گفتن داشتن خلاصه بعد از کلی حرف متوجه شدیم رضا مدرکش فوق لیسانس هست و کارمند دولته وضع مالی خیلی خوبی داره از نظر ظاهر هم که عالی بود قرار شد بعد از انجام تحقیقات جواب قطعی خودمونو بدیم خب نیازی به تحقیق نبود همه چیز پر واضح بود رضا از هر نظر عالی بود ولی خب ما تحقیقات لازم و انجام دادیم و قرار شد روز عید غدیر یعنی 23 آبان 1390 بیان برای خواستگاری

اون روز من با یک چادر سفید روی مبلی که در زاویه دور از چشم رضا قرار داشت نشستم خجالت میکشیدم اگه حتی بخواد نیم نگاهی به من بکنه اما رضا ده سال از من بزرگتر بود و خیلی پخته تر و پررو تر از من بود اصلا براش مهم نبود که مادرم هم توی اون مجلس حضور داره و با کمال پررویی به صورت خیلی واضح به من نگاه میکرد من چادرمو که زیر چانه م سفت شده بود محکم توی دستم فشار میدادم و تمام بدنم میلرزید خیلی خجالتی بودم رضا هم هر از گاهی سوالی از مامانم میپرسید صدای رضا خیلی مردانه و زیبا بود هر بار که حرفی میزد قند تو دلم آب میشد که این آقا با اینهمه کمالات میخواد همسر من بشه اون روزها خیلی خوشحال بودم چند جلسه با رضا بصورت خصوصی حرف زدیم هر جلسه هم رضا تنهایی میومد منزل ما و اتاقی رو در اختیار ما میگذاشتن تا با هم حرف بزنیم رضا خیلی شیطون بود و توی جلساتی که صحبت میکردیم حرفهای شیطنت آمیزی میزد که ته دل من خالی میشد رضا اولین مرد زندگی من بود قرار بود بعد از پدر که تنها تکیه گاهم بود حالا رضا بشه تکیه گاه من بیشتر از هر چیزی این موضوع به من آرامش میداد که دیگه نیازی نیست برای هر کاری از برادرهام بخوام که بیان منو ببرن ...

ادامه24:

دیگه لازم نبود مزاحم خانوادم بشم هر چند خانواده من تمام سالهای بی پدری رو در کنار من مثل کوه ایستادن و اجازه ندادن من احساس یتیمی کنم اما من هم خوب اینو میفهمیدم که دیگه لازمه مستقل بشم و همسری رو برای خودم انتخاب کنم اون سالها من 28 سالم بود و رضا 38 ساله بود ...محرم سال 1390 نزدیک بود و خانواده من اصرار داشتن قبل از محرم عقد کنیم اما رضا اصرار داشت که مراسم و توی محرم برگزار کنیم نمیدونم دلیل اینهمه اصرار رضا برای عقد توی محرم چی بود اما ما هم در نهایت پذیرفتیم ...قرار شد قبل از عقد مقداری لباس و طلا و لوازم آرایش بخریم ...من به همراه خواهر بزرگم که حالا دیگه با شوهرش انتقالی گرفته بودن و توی شهر ما زندگی میکردن و به همراه رضا و خواهرش (مادر حمید) رفتیم خرید ، توی شهر رضا کنار من راه میرفت و خواهرهامون هم از پشت سر میومدن تمام مدت رضا شیطنت میکرد و هر از گاهی دست منو از روی چادرم میبوسید هر بار که اینکارو میکرد ته دلم خالی میشد و قلبم میخواست از سینه بیرون بزنه خرید ما چند روزی طول کشید تا اینکه روز 6 آذر 1390 دقیقا اول محرم بود که ما عقد کردیم مراسم خاصی نداشتیم فقط خواهر و براردهای منو رضا توی مراسم حضور داشتن ولی من لباس نامزدی پوشیده بودم و آرایشگاه رفته بودم تا اون زمان هیچ وقت ذره ای از موهای صورتمو بر نداشته بودم هر چند سفید پوست بودم  و موهای بوری داشتم اما بعد از اصلاح خیلی تغییر کرده بودم بخصوص که ابروهامو که موهای طلایی داشت با رنگی تیره تر از موهای سرم قاب گرفته بودن و بسیار زیبا شده بودم

بعد از اینکه از آرایشگاه بیرون اومدم رضا رو دیدم با یکدسته گل زیبا توی دستش منتظرم ایستاده من شنلی روی سرم انداخته بودم طوری که صورتم دیده نمیشد اما از پشت شنل جلومو میدیدم چون نازک بود رضا اومد جلو و با همون شیطنتی که داشت شنل و از روی صورتم برداشت تا چهره آرایش کرده منو ببینه خواهر دومم و زن داداش رضا هم با ما بودن وقتی این حرکت رضا رو دیدن با صدای بلند خندیدن و گفتن که آقا رضا بعد اینهمه سال دیگه تحمل نداره صبر کنه و میخواد همسرشو توی خیابون ببینه رضا هم که اصلا خجالت نمیکشید جلو همه با صدای بلند گفت عزیزم چقدر زیبا شدی نمیتونم بگم با شنیدن این حرف چه حسی بهم دست داد انگار تمام بدنم داغ شد تا اون روز هیچ مردی اینطوری محبت آمیز با من حرف نزده بود (البته به جز محبت های بی دریغ خانواده که همیشه با من بودن)

ادامه25:

احساس میکردم رضا رو خیلی دوست دارم در واقع عاشقش بودم و از این انتخابم بسیار راضی بودم خانوادم هم خیلی از انتخاب من راضی بودن بخصوص که همه توی شهر رضا و خانوادشو میشناختن و هر کسی میشنید به انتخاب من احسنت میگفت هر چند رضا هم همیشه به من میگفت هر کسی فهمیده من با خانواده شما وصلت کردم منو تحسین کردن و گفتن خانواده همسرت خیلی خوبن و آبرومندن رضا هم از این وصلت راضی بود... روزهای خوبی داشتیم هر روز که رضا به دیدنم میومد حتما دسته گلی تزئین شده پشت سرش میگرفت و منو غافلگیر میکرد وضع مالی رضا خوب بود و بهترین لباس و هدیه هارو برام میخرید من احساس خوشبختی میکردم و با تمام وجودم به رضا تکیه کرده بودم من و رضا مشکلی نداشتیم تنها مشکل ما مادرش بود بعد از ازدواج ما تنها شده بود رضا هم پدر نداشت و با مادرش تنها زندگی میکرد البته خواهر و برادر داشت که همه ازدواج کرده بودن مادر رضا 85 سال داشت اما خیلی منو اذیت میکرد مدام از من جلو رضا بد میگفت یادمه زن داداش رضا یکبار به من گفت مادرش اصلا به ازدواج رضا رضایت نمیداده و خواستگاری هر دختری که میرفته ایرادی میگرفته و اجازه نمیداده رضا ازدواج کنه اون میگفت شما تنها دختری بودی که مادر رضا به ازدواجتون رضایت داده اما گویا باز هم از انتخابش راضی نبود

 یادمه اولین شبی که خانواده رضا منو پا گشا کردن به اتفاق مادرم رفتم خونه شون بعد از اتمام مراسم دعوتی، رضا مادرمو رسوند خونه و به من اجازه نداد با مادرم برم آخر شب که شد دست منو گرفت و برد توی آشپزخونه و به من گفت بیا تا جای تمام ظرفها رو بهت بگم تا از این به بعد بدونی چطوری برای مادرم آشپزی کنی من شوکه شده بود دختری بودم که اصلا توی خونه مامانم دست به سیاه و سفید نزده بودم حالا چطور رضا شب اولی از من میخواد کلفتی مادرشو بکنم ضمنا من شاغل بودم و نمیتونستم مدام خونه مادر رضا بمونم اما گویا رضا بیشتر از هر چیزی رضایت مادرش و زن داداش هاش براش مهم بود اون میخواست که دیگران از من تعریف کنن البته نه از ظاهر من بلکه از اینکه من کلفت خوبی هستم ....

ادامه26:

دنیای رضا با دنیای من متفاوت بود ....توقعات مادر رضا بیش از حد بود حتی یادمه بارها به رضا گفته بود که معصومه وقتی میاد خونه ما ظرفهارو میشوره اما قابلمه هارو نمیشوره و همین موضوع باعث شده بود چند بار منو رضا با هم بحث کنیم من بارها به رضا گفتم مادرت واقعیت و نمیگه اما رضا نمیتونست باور کنه مادرش دروغ میگه ....تا اینکه یک روز اتفاقی افتاد که رضا متوجه دروغ مادرش شد ... من توی خونه تنها بودم و قرار شد رضا بعد از کارم بیاد دنبالم و برای ناهار منو ببره خونه مادرش من رفتم و بعد از ناهار تمام ظرفهارو شستم و به اتفاق رضا خوابیدیم عصر که بیدار شدم آماده شدم تا رضا منو ببره خونه مون چون مادرم میومد و من باید میرفتم خونه به طور اتفاقی رفتم توی آشپزخونه که متوجه شدم تمام قابلمه ها روی سینک ظرفشویی گذاشته شده و توی اونا پر از آب هستم تعجب کردم و قتی اینو دیدم، آخه من که ظهری ظرفهارو شسته بودم پس چرا اینا روی سینک بودن  رضارو صدا زدم و ازش پرسیدم چرا ظرفهایی که شستم اینجاست رضا هم با تعجب ظرفهارو برداشت و توی اونارو نگاه کرد اما دید که ظرفها کاملا تمیزن مادرشو صدا زد و مادرش که هول شده بود گفت آخه معصومه ظرفهارو کثیف شسته واسه همین من گذاشتم خیس بخوره و دوباره خودم بشورم

 رضا خیلی از رفتار مادرش ناراحت شده بود آخه ظرفها کاملا تمیز بود و هیچ اثری از کثیفی روی ظرفها نبود اونجا بود که رضا متوجه اشتباهش شد و فهمید که من همیشه ظرفهارو میشستم و این مادرش بوده که دنبال خراب کردن من جلو رضا بود خلاصه مخالفت های مادر رضا ادامه داشت  و هر از گاهی باعث دعوا و ناراحتی بین منو رضا میشد تا اینکه رضا از طرف اداره در آزمونی که برای اعزام به خارج برگزار شده بود شرکت کرد و در آزمون قبول شد وقرار شد منو رضا برای چند سال بریم خارج از کشور زندگی کنیم وقتی مادرش این موضوع و فهمید منو مقصر این اتفاق میدونست و تمام تلاششو میکرد تا رضا رو از رفتن منصرف کنه اما رضا مدارک منو خودشو برداشت و اواخر آذر 91 بود که راهی تهران شد تا کارهای رفتنمونو انجام بده

ادامه27:

سفر رضا به تهران یک هفته طول کشید و در این یک هفته مدام تماس میگرفت و میگفت معصومه جان آماده باش که دیگه داریم میریم  توی اون یک هفته خدا میدونه چقد دلم براش تنگ شده بود دوری از رضا برام مثل یک کابوس بود بی حد و اندازه عاشقش بودم دیوانه وار دورش میگشتم با مادرش هم کنار میومدم و سعی میکردم مطابق میلش رفتار کنم نه اینکه مادرشو دوست داشته باشم بلکه میخواستم رضایت رضارو جلب کنم توی همین مدت که رضا تهران بود امیر(خواستگار قبلیم) بیکار ننشسته بود و نامه هایی با خط خودش به همراه عکس هایی که از من نگهداری کرده بود در پاکتی قرار داده بود و داخل منزل مادر رضا انداخته بود

توی نامه ها تهدید کرده بود که منو دوست داره و باید رضا از من جدا بشه تا خودش با من ازدواج کنه مادر رضا هم که سواد نداشته پاکت و باز کرده بود و داده بود به برادر رضا تا ببینه چی نوشته خلاصه اینکه این موضوع بعد از برگشتن رضا از تهران به گوش رضا میرسه و رضا هم بدون اینکه منو از این موضوع مطلع کنه ارتباطشو با من قطع میکنه  میدونستم رضا از تهران برگشته اما هرچی زنگ میزدم موبایلشو جواب نمیداد به محل کارش که زنگ میزدم هم جوابی نمیشینیدم و حتی درب منزل مادرش هم که میرفتم میگفتن رضا نیومده من که از موضوع خبر نداشتم فکر میکردم برای رضا موقع برگشت از تهران اتفاقی افتاده و اینا نمیخوان به من بگن

ادامه28:

 خانواده من هم خبری از این موضوع نداشتن فقط گویا برادر بزرگ رضا رفته بود پیش برادر بزرگ من که حالا مدیر بیمارستان شهر خودمون بود و گفته بود که معصومه در گذشته روابط نا مشروع داشته و حالا این موضوع آبروی خانواده مارو برده اما برادر من که خیلی سرش شلوغ بود و هفته ای یکبار بیشتر منزل مادرم نمیومد باور نکرده و حتی این موضوع و مطرح نکرده و فکر نکرده بود که الان دو هفته هست که من از همسرم بی خبرم و شب و روزم شده گریه بعد از دو هفته که برادرم اومد منزل ما از اوضاع و احوال باخبر شد و فهمید دو هفته هست از رضا خبری نیست و ما اصلا اطلاع نداریم موضوع چیه منو صدا کرد و با هم رفتیم بیرون و در مورد این موضوع با من حرف زد اونجا بود که فهمیدم برای رضا اتفاقی نیفتاده و فقط یک سوء تفاهمی پیش اومده از اونجایی که رضا جواب تلفن منو نمیداد با برادرم تصمیم گرفتیم روز بعد بریم محل کار رضا و باهاش حرف بزنیم

روز بعد من از کارم مرخصی گرفتم و به اتفاق برادرم رفتیم محل کارش من از ماشین پیاده نشدم و برادرم رفت و رضارو توی حیاط محل کارش صدا زد و باهاش حرف زد من از دور از توی ماشین رضارو نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم که چقدر دلم براش تنگ شده احساس میکردم سالهاست رضارو ندیدم اما رضا هم اوضاع روحی مناسبی نداشت انگار توی همین دو هفته اندازه سالها پیرتر شده بود ...برادرم حرفهاشو زد و برگشتیم خونه اما گویا رضا هیچ حرفی رو جز حرف مادرش که حالا بهانه  خوبی برای انصراف رضا از رفتن به خارج پیدا کرده بود باور نداشت روزها میگذشت اما رضا همچنان پیش من نیومد و جواب منو نداد کم کم با وساطت برادرهام قرار شد چند جلسه ای بیرون از منزل و توی ماشین با رضا حرف بزنم

ادامه29:

وقتی توی ماشین نشستم التماس کردم که این حرفهارو قبول نکنه موضوعو  براش توضیح دادم اما رضا میگفت پس عکس های تو توی دستش چیکار میکرده هر چی گفتم رضا باور نکرد انقد گریه کردم و التماسش کردم که داشتم خون بالا میاوردم ازش خواستم اسم طلاق نیاره ازش خواستم پشتمو خالی نکنه براش دست روی قرآن گذاشتم که بین من و اون آقا هیچ رابطه ای نبوده اما هیچ فایده ای نداشت که نداشت به رضا گفتم نامه هایی که امیر داده رو ببر دادگاه و ازش شکایت کن بهش گفتم تو همسر منی و باید از من حمایت کنی این تو هستی که باید از اون آقا شکایت کنی و ثابت کنی هیچ موضوعی بین ما نبوده اما رضا آسونترین راه و انتخاب کرده بود اون تصمیم به جدایی گرفته بود اما از اونجایی که اموال زیادی داشت قبل از اینکه موضوع طلاق و به اطلاع ما برسونه تمام اموالشو به نام مادرش و برادرهاش زده بود

 من که توی این مدت باورم نمیشد رضا بخواد اسم طلاق و بیاره منتظر بودم تا شاید روزی از خر شیطون پایین بیاد و ما بریم سر خونه زندگیمون ...من تمام جهیزیه ام رو آماده کرده بودم و تمام منزل مادرم پر بود از جهیزیه من یعنی دیگه اصلا جایی برای نشستن نبود آخه ما فکر میکردیم اگه بخوایم بریم خارج از کشور لازمه قبلش عروسی بگیریم و جهیزیه رو اماده کرده بودیم توی این مدت برادرم تماس گرفت و از من خواست برم تقاضای مهریه بدم اما من از اینکار امتناع کردم و نمیتونستم باور کنم زندگی من داره به جدایی کشیده میشه برادرم بارها از من خواست تقاضای مهریه بدم و میگفت اون دیگه با تو زندگی نخواهد کرد اما من باور نکردم تا اینکه یک روز

ادامه30:

دقیقا 7 اسفند 1391 بود که از محل کارم رفتم خونه دیدم مامانم ناراحت هست خواهر هم خونه ما بود تعجب کردم توی اون ساعت روز خواهرم باید خونه خودش باشه که شوهرش از سر کار میاد و بچه هاش از مدرسه میان....از مامانم پرسیدم مگه مهمان داشتید آخه محیط خونه طوری بود که انگار کسی اومده خونه مامانم گفت خواهر شوهرت اینجا بوده(مادر حمید) گفتم خوب؟ کاری داشته ؟گفت آره اومده بگه رضا تقاضای طلاق داره....نمیدونستم چی باید بگم انگار یه سطل آب داغ ریختن رو سرم باور نمیکردم ...مگه میشه ....؟....پس اونهمه عشق و علاقه بین منو رضا چی میشه؟ من از این به بعد به کی تکیه کنم؟ اینهمه جهیزیه که توی خونه رو پر کرده چی؟ داشتم دیونه میشدم اما نمیتونستم گریه کنم انگار چشمه اشکم خشک شده بود رفتم توی اتاقم و از مامان خواستم منو برای ناهار صدا نزنه به رضا زنگ زدم اما جواب نداد بهش پیام دادم التماسش کردم جوابمو بده بهش گفتم من باور نمیکنم بهش گفتم تا از زبون خودت نشنوم باور نمیکنم اما باز هم جواب نداد ....

از اونجایی که میدونستم رضا خیلی به اموالش وابسته هست تصمیم گرفتم تقاضای مهریه بدم با خودم فکر کردم شاید رضا وقتی ببینه مجبوره مهریه بده از خر شیطون پایین بیاد و گذر زمان هم کم کم باعث خواهد شد همه چیز فراموش بشه و منو رضا مثل قبل درخوشبختی زندگی کنیم اما روز بعد وقتی رفتم دادگاه برای اموال رضا اقدام کردم و دادگاه هم استعلامی گرفت از اداره ثبت اسناد تا اگه اموالی که من معرفی کردم به اسم رضا هست برای مهریه من از اون اموال کسر کنن در کمال ناباوری دیدم که همه اموال به نام مادرش و برادرهاش خورده شد تاریخ این نقل و انتقالات هم دقیقا 7 اسفند 1391 بود همون تاریخی که خواهر رضا اومده بود منزل مامان من و تقاضای جدایی رو مطرح کرده بود ....اونجا بود که فهمیدم توی این مدت که رضا سکوت کرده نقشه داشته و به دنبال نقل و انتقال اموالش بوده ...

ادامه31:

رضا که خیلی آدم مومنی بود اونکه همیشه میگفت مهریه تو دینی هست به گردن من و باید پرداختش کنم پس چی شد؟ یعنی اینهمه مدت دروغ میگفت؟ یعنی نمازهای سر وقتی که میخوند دروغ بود؟ نمیدونستم باید چیکار کنم در عرض دو هفته 6 کیلو وزن کم کردم کم کم داشتم زیباییمو از دست میدادم شب و روز گریه میکردم....برای اینکه ثابت کنم من و امیر ارتباطی با هم نداشتیم ازش شکایت کردم نامه هایی هم که امیر برای رضا نوشته بود از طریق دادگاه از رضا گرفتن و فرستادن برای تشخیص خط چون امیر ادعا کرده بود این نامه هارو ننوشته و دست خط اون نیست حالا بماند که چقد طول کشید تا ثابت شد اون نامه ها دست خط امیر بود و به زندان محکوم شد و بعدها هم از محل کارش اخراجش کردن و همسرش هم بابت این موضوع ازش جدا شد

 توی مدتی که امیر زندان بود مادرش اومده بود خونه مامان من تا از ما رضایت بگیرن و امیر از زندان آزاد بشه در همون حین مادر امیر تعریف کرده بود که بعد از خواستگاری از دختر شما و مخالفتی که با امیر برای این ازدواج داشتن امیر چه بلاهایی سرشون آورده ....با اینکه ثابت شده بود من ارتباطی با امیر نداشتم رضا تمایلی به ادامه زندگی نداشت و اصراربه جدایی اون هم بدون پرداخت مهریه داشت دو سال توی دادگاه ها بدو بدو کردم اندازه دنیا توهین شنیدم از قاضی و وکیل و کارمند دادگاه ...باورم نمیشد ......من دختری بودم که همیشه مورد احترام خانواده و اقوام وحتی معلم هام بودم حالا چی شد که لایق اینهمه تحقیر و توهین شدم؟

ادامه32:

قاضی پرونده جزو اون کسانی بود که حق و به مردها میداد و همیشه زن هارو مقصر جدایی میدونست خلاصه رضا چهار شاهد دروغین آورد تا قسم بخورن که هیچ اموالی نداره و باید مهریه منو قسط بندی کنن ....من هم دیگه اعصاب نداشتم به مراحل دادگاه ادامه بدم و همه مهریه رو بخشیدم و از رضا خواستم توافقی جدا شیم حالا بماند که در این بین رضا به دلیل اینکه منو راضی به بخشش مهریه کنه از من و امیر شکایت روابط نامشروع کرد و در نهایت من تبرئه شدم ولی اصلا دیگه اعصاب نداشتم ازش شکایت کنم مبنی بر اینکه به من تهمت زده و آبروی منو برده خلاصه در 5 شهریور 1393 منو رضا به طور رسمی از هم جدا شدیم....

 توی محضر زمانی که صیغه طلاق جاری میشد رضا با صدای بلند گریه میکرد اما من که تمام مدت این سالها فقط گریه کرده بودم و رنج کشیده بودم حتی نتونستم یک قطره اشک بریزم...بعد از اتمام محضر منو برادر بزرگم به سمت خونه مامان راه افتادیم اما من انگار توی این دنیا نبودم توی دلم غوغا بود غم فراموشی رضا لحظه ای رهایم نمیکرد ...به هیچ چیز جز روزهای خوشی که با رضا داشتم فکر نمیکردم ...

ادامه33:

اول مهر همون سال نتایج دانشگاه اومد و من کارشناسی ارشد در رشته خودم قبول شدم شهری که قبول شده بودم دو ساعت تا شهر خودمون فاصله داشت تمام طول هفته کار میکردم و پنج شنبه ها صبح زود راه میفتادم به سمت شهری که ارشد قبول شدم و تا ظهر جمعه که کلاسهام تموم میشد اونجا بودم  و بعد بلافاصله بر میگشتم خونه تا باز روز بعد برم سر کارم  من جزو دانشجویان ممتاز دانشگاه بود و با اینکه شاغل بود و دچار افسردگی بعد از جدایی بودم تعادل خودمو حفظ کردم و اجازه ندادم غم جدایی بر من غلبه کنه تا اینکه اردیبهشت 94 بود که شنیدم رضا ازدواج کرده انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد محل کارم بودم که این خبر بهم رسید من هم که دیگه تحمل نداشتم بلافاصله مرخصی گرفتم و آژانس گرفتم (اون روز با ماشین اداره سر کار رفته بودم و ماشین نداشتم) و رفتم امامزاده ای که پدرم دفن شده بود تمام طول مسیرو توی آژانس گریه کردم وقتی که پیاده شدم پول آژانسو چند برابر قیمت دادم و بدون اینکه منتظر بقیه پولم بشم راهمو به سمت آرامگاه پدرم ادامه دادم اصلا حال خودمو نمیفهمیدم رفتم پیش پدرم همونجا روی زمین نشستم و ساعت ها گریه کردم تمام این سالها با امید اینکه رضا به خاطر عشقمون روزی بر خواهد گشت زندگی کرده بودم اما حالا دیگه با چه امیدی باید به زندگیم ادامه میدادم دیگه زندگی رو نمیخواستم بارها به ذهنم خطور کرد موقع برگشت به خونه خودمو بندازم جلوی ماشینی تا از این زندگی سراسر غم و اندوه نجات پیدا کنم اما قلب مهربون مادرم چی میشد؟ مادرم چه گناهی داشت بعد از اینهمه رنجی که به خاطر زندگی من کشیده بود حالا غم از دست دادن منو هم تحمل کنه؟...

ادامه34:

نه من نباید اینکارو میکردم من باید قوی تر از این میبودم باید تحمل میکردم همونطور که این سالها تحمل کردم....برگشتم خونه ولی روزهای خوبی بر من نمیگذشت تمام زندگیمو با یاد خدا پر کرده بودم دعا و نمازی نبود که من نخونده باشم شبها نماز شب میخوندم و گریه میکردم مادرم هم توی اتاق خودش صدای منو میشنید و به خاطر رنج و اندوه من گریه میکرد...حتی یادمه نمازهایی میخوندم که چهار ساعت طول میکشید بماند که چقدر خواب های عجیب قریب میدیدم و توی خواب از من میخواستن که صبور باشم و بی تابی نکنم....تا اینکه ترم سوم ارشد بودم دیگه درسهای دانشگاه رو به اتمام بود و فقط ترم چهار که مخصوص پایان نامه بود باقی مونده بود برای امتحانات آخر ترم تصمیم گرفتم ده روزی مرخصی بگیرم و برم خوابگاه تا امتحاناتم تموم بشه هنوز یک ماهی به امتحانات باقی مونده بود که خواستگاری برام اومد و من بدون هیچ تحقیقی و فقط به خاطر لجبازی با رضا (با اینکه معلوم نبود رضا اصلا دیگه به من فکر میکنه یا نه) جواب مثبت دادم

ادامه35:

خانوادم اصلا به این وصلت راضی نبودن اما از ترس شکست دوباره من و اینکه من اونهارو مقصر ندونم در زندگیم،حرفی نزدن من و همسر دومم عقد کردیم از نظر ظاهر واقعا در حد صفر بود بعد از عقد فهمیدم از نظر اخلاق هم در حد زیر صفر بود اصلا در شان من و خانواده من نبود بسیار بی ادب بود فحش میداد کتکم میزد هنوز دو روزی نگذشت که فهمیدم معتاد هم هست و دائم الخمر داشتم دیوانه میدشم واقعا من چیکار کرده بودم من که دختر عاقلی بودم چرا بدون فکر اینکارو کردم توی همون روز های اول مامانم رفته بود پیش برادرم تا منو همسرم بیشتر با هم باشیم و بیشتر همو بشناسیم اما من که از ذات پلیدش آگاه شده بودم بهش اجازه ندادم بیاد منزل ما تا تکلیفمو باهاش روشن کنم خانوادم خبر نداشتن اما تمام اون یک هفته ای که مامانم نبود من تنها توی خونه خوابیدم و به این فکر میکردم که چطوری موضوع اعتیادشو به خانوادم بگم واقعا راه برگشتی نبود از طرفی هم زندگی با یک آدم معتاد جز اینکه باعث ریختن آبروی خانوادم میشد هیچ چیز دیگه ای به همراه نداشت....

واقعا مونده بودم باید چیکارکنم مطمئن بودم بعد از جدایی از این آقا دیگه هیچ کسی اسم منو نمیاره اونم توی شهر کوچیکی که همه همو میشناختن ....با خدا حرف میزدم خدا جونم من باید چیکار کنم؟ میدونستم خودم مقصرم و بدون فکر به این جواب مثبت دادم اما از خدا میخواستم بهم کمک کنه تاتصمیم درست بگیرم من برای بار دوم میخواستم طلاق بگیرم و این برای خانواده من آبروریزی بزرگی بودبعد از یک هفته تصمیم خودمو گرفتم به برادرم زنگ زدم و گفتم تصمیم جدایی دارم اولش باور نمیکردن اما وقتی گفتم معتاده و اگه منو مجبور به زندگی باهاش بکنید خودتون باید جواب بدبختی های منو بدید راضی شدن و وکیل گرفتن و در عرض یک ماه جدا شدیم... نیمدونم چطوری از حال و روز اون سالها تعریف کنم و چطوری بگم که در اون روزها چی بر من گذشت اما اینو فقط بدونید که خیلی خیلی سخت گذشت بعد از جدایی رفتم خوابگاه و تمام ده روزی که مرخصی داشتم درس خوندم و اون ترم هم مثل ترم های قبل با بهترین معدل قبول شدم  ترم چهارم بودم و تصمیم گرفتم خودم پایان نامه ام رو بنویسم تمام تلاشمو کردم و نوشتن پایان نامه دو ترم طول کشید اما بسیار عالی از کار در اومد توی این مدت همچنان یاد خدا دردلم بود وباهاش درد دل میکردم انگار تکیه گاهی محکمتر از هر کس و چیزی پیدا کرده بودم دیگه کم کم داشتم با گذشته کنار میومدم تصمیم گرفته بودم ادامه تحصیل بدم و از ایران برم  

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

پشیمونم

shmna | 9 ثانیه پیش
2791
2779
2792