چه جالب منو یاده گذشته انداختید
منو شوهرم ۵ سال با هم دوست بودیم،که البته بین این ۵ سال یعنی بعد از ۳ سال بخاطر مخالفت مادرش از هم جدا شدیم، تفاهمی،با گریه،...
۷ ماه جدا بودیم،اون ۷ ماه من یه مرده متحرک بودم،از ۶۰ کیلو شدم ۴۸ کیلو،مشروط شدم...
تصمیم گرفتم برگردم اما خطش خاموش بود...
شماره خواهرشو داشتم غرورمو زیر پا گذاشتمو زنگ زدم،تا فهمید من کی ام گریه کرد گفت داداشم داغونه،سیگاری شده عذابمون میده،چرا ولش کردی گفتم بخاطر مادرت...
بعد از ۷ ماه بهم زنگ زد جوابشو ندادم،پیام میداد،قسمم میداد که جواب بده دیگه نمیتونم... مامانش با گریه و التماس زنگ زد میگفت جوابشو بده داره دیوونه میشه،بخدا دیگه مخالفت نمیکنمو...
الان ۵ ساله ازدواج کردیم دخترم ۱ ماهشه،...
وای که هنوزم میره سرکار دلم واسش تنگ میشه، روزی چند بار پیام میده و حتما زنگ میزنه،...
ان شاءالله دل شما هم آروم میگیره
خواستم بگم منم تجربه کردم، با هیچی دل آدم آروم نمیگیره،من اون ۷ ماه مرده بودم