من همه رو تایپ کردم و همین الان براتون میذارم تنها خواهشی که دارم اینه که در رابطه با درسم سرزنشم نکنین و اگر تا اخر تایپیک تشریف داشتین و میتونین بهم کمک کنین.تند تند میذارم قول میدم...دلم گرفته خیلی خواهش میکنم کمکم کنین،اخرش هر سوالی دارین بپرسین جواب میدم تک تک
گفت انفالو کردی که بری دیگه برو خدافظ گفتم دوست دارم گفت برو...من رفتم،حدود یه هفته بعد دیدم اون هم انفالو کرد،داشتم دیوونه میشدم تنها امیدم این بود که هنوز دوسم داره که فالو دارتم ولی اونم دیگه نا امید شد...بهش پیام دادم که رفتی من دوست دارم ولی من فقط خواستم به خودت بیای و برا رابطمون ارزش قائل شی گفت دیگه مهم نیست خودت خواستی هرچقدر زنگ زدم ریجکت کرد و گفت نمیخوام صداتو بشنوم،منم دیگه کاری نکردم تا سه روز داشتم دیوونه میشدم به شدت بهش وابسته بودم شب سوم دیدم اینستا ریکواست داد فردا صبحش قبول کردم و ریکواست دادم ولی قبول نکرد....
خلاصه باز سر صحبت رو باز کرد و دوباره رابطمون شکل گرفت ولی بازم سرد بود...هی شوخی شوخی بهش میگفتم اینستا اکسپت کن دیگه اونم میگفت باید یاد بگیری اینکارارو بذاری کنار بچه بازی درنیاری بعد اکسپت میکنم،منم چیزی نمیگفتم و اینستاشو نداشتم مهمم نبود برام چون اونقدر فعال نبود،خلاصه 7 مرداد بود فکر کنم یه شب زنگ زد گفت من یه ساعت و نیم دیگه شهر شمام باورم نمیشد گفتم برگرد من نیستم گفت فقط
دقیقه میخوام ببینمت گفتم نمیتونم...هردومون حق داشتیم،اون از جنوب اومده بود تهران و سریع اومده بود شمال که بتونه منو ببینه و منم حق داشتم چون اون دوازده شب میرسید شهر ما و قطعا من نمیتونستم اونموقع از خونه برم بیرون...الهی بمیرم...بهش گفتم نیا مامانم اجازه نمیده کلی اصرار کردم و قربون صدقش رفتم گفت باشه نمیام،منم خیلی ناراحت بودم اس دادم رسیدی تهران بهم اس بده خیالم راحت شه جواب نمیداد گفتم حق داره تا نصف راه اومده خب...2 ساعت بعد زنگ زد و گفت شهر شمام،اول باورم نمیشد ولی وقتی اسم فروشگاه ها و بوتیک های شهرمونو میگفت باورم شد ادرس دادم اومد جلو در خونمون.خونمون ویلاییه من فقط تونستم از ایفون ببینمش
گفت من این همه راه اومدم گفتی نمیتونی بیای نیا ولی من باز اومدم که بهت ثابت کنم برا رابطه ارزش قائلم.فرداشوپرواز داشت به جنوب و باید برمیگشت تهران...رفت ولی من کلی ته دلم خوشحال شدم که هنوز دوسم داره این همه راهو واسه من اومد،فردا شبش زنگ زد و کلی مهربون بود شده بود مثل سابق داشتم از خوشی میمردم...فکر کروم همه چی داره درست میشه،ولی خب بازم سرد شد و دوباره همون اش و همون کاسه،چند روز بعد نتایج کنکور اومد،اون چیزی نشد که فکر میکردم رتبم به رادیولوژی و پرستاری و اینا میرسید سراسری شهر بزرگ،باهاش حرف زدم و خواستم بیاد همو ببینیم هی میگفت باشه و اینا،کارشم جنوب تموم شد اومد تهران ولی بازم بهم بی محلی و سردی میکرد دیگه روانی شدم بهش گفتم29سالگردمونه اگه دوسم داری بیا اینجا وگرنه دیگه خسته شدم
دیگه از این سرد بودن و سکوتت خسته شدم گفتم دیگه تهرانی کار نداری بهونت چیه دیگه چرا سرت شلوغه گفتم بگو دوسم نداری از زندگیت میرم بهم هیچ جوابی نمیداد...کل 29 مرداد منتظر یه پیام بودم از یه هفته قبلشم
پیامی نداده بود منم پیام میدادم خیلی سرد جواب میداد...حتی استوری هامو نگاه نمیکرد،منکه اینستاشو ندارم ولی میدیدم فالور فالویینگاش کم و زیاد میشه ینی فعال هست ولی حتی استوری های منم نگاه نمیکرد،منم دوازده شبی که شد 30 مرداد دیگه از تل و اینستا لوگ اوت کردم،اونم اصن انگار من نیستم اصن نه پیامی نه هیچی.......کسی میتونه راهنماییم کنه؟کسی میدونه چرا اینجوری شد؟دیگه دوسم نداره؟پس چرا انقدر اصرار داشت به خانوادم بگم؟چرا اکمد تا اینجا؟چرا انقد از برنامه ریزیاش برا ایندهمون میگفت؟به نظرتون دوسم داره؟من چیکار میتونم بکنم؟خیلی دلم براش تنگ شده....ولی اون انگار نه انگار...اصلا انگار من وجود ندارم،تروخدا اگه میتونین بهم کمک کنین....من خیلی بهتون احتیاج دارم.به نظرتون کسی توو زندگیشه؟چیکار از دست من برمیاد؟
خب ی ایدی دیگه با ی شماره دیگه بساز ناشناس برو ببین چه خبر
از پستاش میفهمی
مطالبش غمگین عاشقانه س یا نه
ادمها را نباید به هر قیمتی نگه داشت . همه برای ماندن نمی ایند. ادمی که میماند جنسش با دیگران فرق دارد.....برای ماندنش مجبور نمیشوی خودت را تغییر دهی .اینو بیاد داشته باش برای نگه داشتن ادما نباید خودتو زیر پا له کنی.....ادما باید با دلشان بمانند نه با جسمشان....