۲۱ سالم بودازدواج کردم،بابام گفت میری ولی برمی گردی آبروی منو توو شهرمی بری.
یک ماه بعدش به همسرم گفتم اگه هنوزهستم فقط وفقط به خاطراینکه نمی خوام بابام توو فامیل سرافکنده بشه،توو دلم عهدکردم بابام که فوت کرد جدابشم.۲۷ سال بعدشو همش توو دلم گفتم این اشتباهو تا آخرعمربه دوش نمی کشم.الان ۴۸ سالمه دارم جدامیشم(پدرم چهارسال پیش فوت کرد)خسته،هراسان،داغون.
پ.ن: این داستان زندگی من نیست دوستان،اماکاش پدرومادرها اینقدرازطلاق تابو نسازندواسه خودشونو بچه هاشون.کاش هر دختریاپسری که ازدواج می کنه بدونه اگه ازدواجش موفق نیست بسوزه وبسازه،می تونه برگرده به آغوش خانوادش.😭