اینایی که دارم مینوویسم بخاطر چیزاییکع امروز باعث شد یاد گذشته بیفتم من خواهر ندارم حرفام ی جور درد ودله
لطفا صبور باشید الان دارم تایپ میکنم
من بیست سالمه تک فرزندم
پدرو مادرم بعد 8 سال خدا منو بهشون داده.
مادرم نازایی داشتن
تو ی شهر سردسیر بدنیا اومدم وضع بابام اونموقع واقعا خوب بود
مادربزرگم با ما زندگی میکرد یادمه همیشه مامانو مامان بزرگم دعوا شدید میکردن که اخرش منجر ب قهر مامانم میشد
ومنی که ب مامان بزرگم. سپرده میشم این داستان چند سالی ادامه داشت
تا زمانیکه یادمه یروز هوا خیلی سرد بود غروب بود که از خرید برگشتیم مامانم برام مانتو شلوار خریده بود
عموم ی کیف قرمز خوشگل اون شب با کلی ذوق خوابیدم نصفه شب بخاطذ صدا بلند دعوا بیدار شدم
بازم دعوا بود
نمی دونم چیشد بازم خوابم برد صب بابام بیدارم کرد. صبونه خوردم لباس پوشیدم تا رسید ب مقنعه واقعا سخت بود احساس خفگی میکردم ولی بزور پوشیدم بابام گف مامان خوابه از در پشتی نگا ممیکنم برو مدرسه با استرس رفتم داخل حیاط
من حتی گریه هم نمیکردم فقط دوسداشتم برم خونه
ولی نمیدونسم چجور
زنگ تفریح که شد تقریبا اخرین نفر اومدم تو حیاط پله حیاط مدرسه خیلی بلند بود حیاط خونه ما دیده میشد
دیدم همه دارن خونه مارو نگا میکنن. یهو یکی از دخترای سال بالایی ب ناظم گف خانوم اجازه؟ خونه نفیسه ایناس ایناها خودشم اومد
یکیشون که دختر همسایه بود گف همیشه مامان باباش دعوا دارن الانم واس همون پلیس اومده
تو عالم بچگی خیلی خجالت کشیدم
مامانم. دیگه طاقتش طاق شده بود رفته بود شکایت کرده بوذ از بابام جلو در خونمون پر از پلیس بود
ناظم نذاش برم خونه منم وایسادم تو حیاط یکم بعدش مامانم اومد بغلم کرد گف مواظب خودت باش
همین هیچی نگف رفت ولی. من همونجا مردم