سلام. من تو خونه پدریم اصلا ارامش ندارم. جرات ندارم یه حرفی با مامانم خصوصی بزنم. اصلا راز نگه دار و محرم راز نیستن. یه داداش دهن لق مسخره دارم خیلی احمقه . قشنگ گوش می ایسته حرفای ما رو میشنوه و یا میذاره کف دست شوهرم یا یه جایی یه چیزی میگه که مخت سوت میکشه. خیلی اعصابم خورده. اصلا گاهی یه چیزایی میاد میگه که من شک میکنم که نکنه من انقد دهن لقم که حرفای زندگیمو اونجا میگم.
شوهرمم هر شب میریم اونجا بعدش با من دعوا میکنه که دهن لقی همه چیز زندگیم رو میگی بهشون