سلام دوستان خیلی خلاصه و مختصر میگم ک سرتون ب درد نیاد..
س ساله با یکی دوستم و قصدمون از همون اول ازدواج بود ب شدت عاشق همیم و بهم وابسته ایم..
ینی جوری ک کل اتاقم یادگاری و هدیه های اون شده
اصلا و به هیچ وجه ب جدایی باهاش هیچوخ فک نمیکنم
خانواده ها در جریانن و غیر از پدر من ک فقط یبار مامانم حرفشو کشید وسط ک ازم خاستگاری کرده بابام ب شددددددت مخالفت نشون داد
و ما از اون روز چیزی بهش نگفتیم و قرار گذاشتیم اخرای همین امسال بیاد خاستگاری و بابامو راضیش کنیم
ی مدته بابام بدجوری بهم شک کرده خیلی گیر میده و حساس شده دیشب بهم گف با هرکسی باشی هیچی نیس فقط بفهمم با اون پسره ای..
من چیکار کنم؟مامانم اومده صب میگه خسته شدم از بس هیچی ندارم ب بابات بگم برو بهش بگو بره یکیو بفرسه با بابا حرف بزنه ببینیم میشه راضیش کرد یان
اون آقا هم دانشجو هس و دنبال کاره دلیل مخالفت بابا بخاطر اینه ک از خانوادش خوشش نمیاد و میگه بدرد هم نمیخوریم...
میگه عموی پسره زمان قدیم نمیدونم چیکار کرده و چیکار نکرده😔
حالم خیلی بده واقعا دلم میخاد بمیرم بنظرتون من باید چیکار کنم؟بنظرتون تا یه هفته دیگه یکیو بفرسیم با بابام حرف بزنه یا با این وضیعت باز صب کنیم تا اخرای سال؟!