امشب با شوهرم و خواهر زادش نشیته بودیم اونم یچیزی درمورد مادرشوهرم گفت و منم خندیدم باهاش.یدفعه ایی شوهرم با اخم برگشت بهم گفت جرا مادرمو مسخره میکنی.منم گفتم منکه حرفی نزدم خواهرزاده خودت گقت منم خندیدم جرات ندهری به این چیزی بگی بمن میگی.اونم گفت تو بیخورد میکنی میخندی.منم عصبانی شدم و دعوامون شد.وسایلمو جمع کردم که منو ببره خونه بابام گفت الان دیر وقته صبح برو.از من اصرار و از اون انکار.منم وسایلو گذاشتم صبح برم.بعد از چند ساعت وسایلمو برد تو اتاق.الانم قهریم و با هم حرف نمیزنیم.صبحم زنگ میزنم بابام منو ببره.
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
یه نصیحت!! یه سری خط قرمزا هست كه اگه بشكنه دیگه درست بشو نیست راحت قهر نكن راحت نرو بزار اگه یه وقت گفتی میرم با تمام وجود بترسه نه اینكه اینقدر عادی بشه بگه برو! موضوعی نیست طوری نشده