به نظر من همونجوری که شما انتظار داشتی ترست (که به نظر من بیجاست) رو درک کنه اونم انتظار داشته علاقه ش رو درک کنی
اگر جاتون برعکس بود هیچ کس اینجا به شوهرت حق نمیداد و همه فکر میکردن یه آدم آنرمال و خودخواهه که لذت سفر رو ازت داره میگیره هیچ به خواسته و علاقه ت هم توجه نداره و چه بسا همینا میگفتن هرگز به ازدواج باهاش فکر نکن این از الان داره تو رو محدود میکنه معلوم نیست بعدا چی کار کنه!
جفتتون همدیگه رو درک نکردید حالا شما میگی چون میگفت من تو رو دوست دارم باید قید همه چیشو میزد و نمیرفت😐
خواسته ت خودخواهیه به نظرم😕
من و شوهرم توی عقد بودیم
ثبت نام کردم که برم راهیان نور و چقددددددددددر دوست داشتم که برم
ولی چون شهر خودمون و شهر دانشگاهم و شهر شوهرم اینا سه تا شهر دور از هم بود ما ماه به ماه یا دو ماه یه بار همدیگه رو میدیدم
میگفت این پنج شش روز رو که دانشگاه نداری و میتونی کنار من باشی کنار من باش و من دلم تنگ شده و میخوام ببینمت ولی اگر خییییییلی دلت میخواد برو ولی من دوست داشتم پیش من بمونی و با این حرفا افتادم توی معذوریت و رودربایستی و نرفتم
و بهم گفت قول میدم هر سال خودم ببرمت
صد بااااااار منو ببره من میگم من میتونستم صد و یک بار برم و اون بار بخاطر شوهرم نرفتم!
حالا شوهر من که انقدر قربون صدقه رفته بود انقدر از در محبت وارد شده بود انقدر جبران کرد من نتونستم فراموش کنم که نذاشت برم اون وقت تو با این ادبیات طلبکارانه و خودخواهانه فکر میکنی میتونی طرف مقابل رو راضی کنی کاری که میخوای رو انجام بده؟ بابا دووووووست داره بره چرا محدودش میکنی که هی ازت دور تر و فراری تر بشه؟